تبليغاتX
ღیک عدد ساراღ

دکترم واسم رادیولوژی دندون نوشته وقت میگیرم میرم تو اتاق  قبلش از دکتره میپرسم واسه بارداری خطر نداره  دکتر میگه بارداری میگم نه ولی قصدشو دارم
میگه نمیتونم ازت عکس بگیرم وقتی میم روز چندم پریودمه میگه الان اشکالی نداره  بالاخره عکسه رو میگیرم قبلش ازش میخوام تا از اون لباسهای سربی بهم بده تا بپوشم  ازش میخوام دوزشو برام کم کنه
موقعی که دستگاهه دور دهنم میچرخه تو ذهنم میگذره وای من دارم اشعه دریافت میکنم ترس برم میداره اخه تو دانشگاه ما یه درس داشتیم آز هسته ای 2 بعد اینقده با احتیاط کار میکردیم یه چیزی رو سینه هامون نصب میکردیم تا میزان اشعه گیری مون سنجیده شه از یه حدی بالاتر نره استادمون میگفت در طول یه ترم تو ازمایشگاه اندازه یه عکس برداری اشعه دریافت میکنین و من حالا اون همه اشعه رو یه روزه داشتم دریافت کردم دفترچه اقایی رو هم برده بودم واسه اونم عکس نوشته بودتا اونم دندوناشو چک کنه  آقایی هم ترسیده میگه این ماه رو جلوگیری کنیم بهش میگم به قول دوستم "مگه اشعه تو بدنتون میمونه"


بالاخره مجبور میشم زنگ بزنم و از دکترم بپرسم اونم میگه اشکال نداره
راستی نتیجه عکسم این شد که یه دندون دیگم هم نیاز به درمون داره اونم چه درمونی شاید بازم موقع درس کردن به عصب برسه
 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 13:27 توسط .:. ღ ساراღ .:.


صحنه :خیابانی خارج شهر....
هوا به شدت گرم  شیشه های ماشین رو بالا کشیدیم و کولر روشنه
موتوری زوال در رفته که یه خوانواده 4 نفری سرنشینانش رو تشکیل میدن
یه بجه 4-5 ساله جلو  شوهر  وهمسر که یه بچه نوزاد تو بغل داره
نگاهمان در هم گره میخورد
نگاه حسرت بار من به او و نگاه حسرت بار او به من........

خوشبختی در چیه؟




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:12 توسط .:. ღ ساراღ .:.


 

به خاطر فیلتر بودن لینک پست قبلیم برا بعضی ها چند تا از عکساشو رندوم انتخاب کردم و میذارم

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:57 توسط .:. ღ ساراღ .:.


دومین جلسه عصب کشی هم مث دفعه اول بود از اون سوزن بازیها که هی می پیچونن و فقط یه عکس بیشتر داشت بعد هم پر کردن کانالها و پر کردن خود دندون  این دفه دکتره مث روز اول برام اونقدر جذاب نبود از اون قیافه ها بود که در نظر اول خیلی زیبان ولی دفعه دوم آدم به نقصاشون هم پی میبره آخرهم گفت باید دندونم رو روکش کنم  و یه عکس هم واسه همه دندونام نوشت  آخه وقتی یه چیز سرد می خورم یکی از دنونام احساس سرما میکنه ولی خب نمیتونم بگم  کدوم دندونمه
دندون پزشکی هم آخه شغله اصلا تصور شم حال آدم و بهم میزنه
راستی دکتره یه دفعه بر گشت بهم گفت  ان شا ال.. یه دوقلو بیاری یه دختر و یه پسر راحت شی
منو میبینی دهنم باز مونده بود من از دوقلویی متنفرم بعدش یه دکتری که هیچ چی نمیدونه برمیگرده چنین حرفی بهم میزنه
بعدش دوباره  با شوشو 2.5 ساعت راه رو راه افتادیم رفتیم روستای داماش  که کباب بخوریم واقعا هم که هیچ جا مزه اون کبابها رو که تازه است و تو سرما و حول حولی خورده میشه رو نداره
باورش یه کمی سخته که تو گیلان سرسبز یه جاهای نیمه خشکی و خشکی هم وجود داره اما واقعا خنک که دستای آدم عین زمستونا یخ میبنده و دندونا هم بهم میخوره فک کنم به خاطر ارتفاع زیادشه که اینقده خنکه و توی مه  ادم هاش تو ابرا زندگی میکنن
اینقده دلم میخواست شب رو اونجا بمونیم اما خب به خاطر اینکه شوشو مون جمعه بازدید داشت مجبوری برگشتیم هواش عالیه  این دومین بارم بود که به اونجا میرفتیم
5 شنبه شب هم نامزدی پسر خاله ام بود که ما به خاطرکار جمعه شوشو نتونستیم بریم بعدا ماجراشو می تعریفم

از اینا خوشمان می آیدیه کم رو اعصاب آدم راه میرن ولی خب آخرش که به لبام لبخند می یارن امیدوارم واسه شما هم همینطور باشه

حالشو ببرhttp://funhight.blogspot.com/2008/06/amazing-nail-art.html




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 12:15 توسط .:. ღ ساراღ .:.



دیروز بالاخره بعد دو سال رفتم دندونم رو درس کنم دفعه پیش که واسه این دندونه رفتم عکس نوشت و گفت دندونت هنوز به عصب نرسیده ولی ممکنه وقتی خالیش میکنم برسه به عصب همین حرف کافی بود تا من قید درس کردنشو بزنم ولی سوراخش بزرگ شده بود با اینکه هنوز به عصب نرسیده بود با دلداری خودم که ممکنه اصلا به عصب نرسه رفتم
تازه به دکتر هم گفتم میترسم باید به روش اطفال برام درس کنی  ولی چه دکتری هم سن و سال خودم بود هیچ ایرادی نداشت به قول دوستم آدم با دیدن قیافش روحیه میگرفت اینقده خوشگل موشگل میبود فقط یه کمی قدش کوتاه بود  از من یه 10 سانتی کوتاه تر بود
کارشو شروع کرد و من اصلا هیچی رو احساس نکردم  وسط های کارش بود که به دستیارش گفت یه آینه بیاره و میخواست به من نشون بده ولی مگه من سر در می آوردم  میخواست به من نشون بده که نیگا کن با اینکه همه پوسیدگیها رو بر نداشتم ولی روی عصب باز شده مجبورم عصب کشی کنم  بعد یه چند تایی سوزن توش فرو کرد و هی عین پیچ پیچوند روش هم پانسمان کرد تا 5 شنبه بقیه کار ها رو انجام بده تا اینجاش که درد نداشت  خدا کنه 5 شنبه هم به خیر بگذره
  دیشب موقع خواب یه دفعه یه جیغ کوتاه یه زن اومد و ما اینقدر فکریدیم که جیغ مربوط به کدوم همسایه باشه آخر نفهمیدیم کلی هم مسخره بازی در آوردیم و خندیدیم
دوست عزیزم نقطه  نقطه نقطه من پام



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 8:13 توسط .:. ღ ساراღ .:.


هوا اينجا عاليه نميدونم تو شهر شما چه جوريهاما 4 الي 5 روزه که اينجا هوا ابريه و گاهگاهي يه باروني گاهي تند گاهي هم نم نم مياد
خلاصه هوا پاييزي شده من عاشق اين هوام من فصل ÷اييز رو خيلي دوس دارم ديروز هم وقتي که ميرفتيم دکتر يه بارون شديدي گرفته بود که نگو نپرس از اون رگبارهاي بهاري از همه مهمتر که هوا خنک شده مردم کولراشون رو روشن نميکنن درنتيجه برق زياد دارن و برقارو قطع نميکنن
تا رسيدم دکتر منشي هاش گفتن که شانس آوردي دکتر سمينار داره و ميخواد بره بعدش برام يه پرونده درس کردن آقاييمان هم چون جاي پارک گير نياورده بود مجبوري تو توقف دوبله تو ماشين وايساد البته کارم زياد طول نکشيد دکتره 5 يا6 تا از اين پرستارا هستن به دکترا کمک ميکنن داشت
کلي باهام حرف زد  و سوال پرسيد که ريش نداري و پريود ات منظمه و آيا از سينه هات شير مياد و آيا آقات سيگاريه و...... چند ساله که ميخواين بچه دار شين و از اين قبيل سوالها پرسيد
اصلا فکر کنم مشاوردرماني رفتم آخه بعدش گفت واسه اقات آزمايش مينويسم اما اگه هم نده هم اشکالي نداره چون شما دو بار باردار شدين و شما مشکلي برا باردار شدن ندارين فقط بايد صبر کنين از اين جور حرفا که خودتو سرگرم کن مسافرت برين و..... و اصلا به اين موضوع ها فکر نکن که مثلا زمان تخمک گذاري کيه ويا مثلا کي درجه حرارت بدنت بالا ميره و شما دو بار ثابت کردين ميتونين بچه دار شين ترجيح ميدم براتون قرصي تجويز نکنم چون دوقولويي براتون احتمالش زياده چون دفعه پيش اينجوري شده و دوقلويي خطر ناکه 3 ماه ديگه هم صبر کن اون وقت قرص بخور البته گفت قرصي که اين دفعه بهم ميخواد   بده خطر دو قلوييش خيلي کمتره
البته بهم گفت هر موقع تو اين سه ماه ديدي نمي توني صبر کني قرص رو از روز سوم پريودت بخور روز 13 و 14 بيا پيشم واسه سونو
نميدونم چند ماه ديگه ميتونم طاقت بيارم
ديشب بارون مي اومد و با اندکي باد يه دفعه به سرم زد که بيايم و تو هال بخوابيم به خاطر سختي جابه جاکردن رخت خوابها بهم نریختن کمد به آقايي پيشنهاد کردم که همين تشک تخت رو ببريم تو هال روبه روي tvبذاريم و روش بخوابيم  اونم اينقده سنگين بود بيچاره آقايي بردش تو هال
خلاصه تشک تو هال مونده و چون سنگينه ترجيح داديم حالا که آورديمش يه شب ديگه هم روش بخوابيم بنا براين اونجا موندگار شده عين ميدون ميمونه ميخوايم بريم آشپزخونه بايد ميدونو دور بزنيم تا برسيم ولي يه حال و هوايي داره جلو tvخوابيدن
 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 15:45 توسط .:. ღ ساراღ .:.


رفتيم جنگل با مادر جونم اينا  وخالم اينا و خالم اينا يعني دو تا خاه امم و داييم ونامزدش
و مامان اينا و خواهري و شوهرش
تاب هم درس کردیم البته کاری بیسیار سخت میبود فک کن باید طناب رو گلوله و جمع میکردی تا پرتش کنی بالا ازاون شاخه دخت بیسیار بلند پایین بیاد همه مردامون امتتنان کردن فکر کن هر چی مینداختن تا نزدیکیههای شاخه میرفت اما نمی افتاد رو شاخه که  تازه یه بار هم طناب رو انداختن رو شاخه اما اینورشو نگرفته بودن طنابه ازاون ورش سریید و افتاد پایین
بالاخره دایی جانمان یه فکری از خودشون در کردن و اونم این بود که طناب رو به یه پلاستیک نوشابه که توش آب ریخته بودن وصل کردن تا سنگین شه  و نه چندان راحت بالاخره تاب رو وصلیدند
پای آقایی ما هم موقع تاب خودن به یه سنگی گیر کرد یه کم از پوست و گوشت ناخن بزرگه اش اومد  دلم کلی ضعف میره وقتی میبینمش

روشن عزیز بهت تبریک میگم اشک شادی رو به چشمامون هدیه کردی

۴ سال پیش ما ۱۷ مرداد روز تولد حضرت زهرا مال هم شدیم راستی اقاییمون گوش شیطون کر بالاخره برامون کادو گرفت یه سکه

پ ن:۱هفته روزی ۱.۵ ساعت پیاده روی  ۱.۵ کیلو وزن کمتر باورکردنی نیست
پ ن: امروز وقت دکتر زنان دارم بالاخره یه فوقشو پیدا کردم
دلهره دارم یعنی چی میگه بهم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 13:47 توسط .:. ღ ساراღ .:.


دیروز وقت دکتر داشتم آخه بعد زایمان ریزش موی زیادی داشتم البته این دومین بار بود که به متخصص پوست مراجعه میکردم اون باری که هیچی  دکتر فقط گفت طبیعیه  این بار خانم دکتر دستکش به دست موهامو نیگا کرد بهش گفتم تو دوران بارداری موهام نمیریخت الان چند ماهی که اینجوری شده دکتر اومد و گفت که تو دوران بارداری اصلا موها نمیریزه اما همون موهایی که تو اون دوران نریخته الان بهد زایمان باید بریزه و فقط یه شامپو داد  اصلا به این شامپوهه احساس خوبی ندارم من قبلا شامپو پن تن میزدم این شامپوهه دو برابر شامپو پن تن قیمت داره ولی اندازه اش نصفشه و بوی خوبی هم نداره.....


منتظر بودم تو مطب تا نوبتم برسه یه دفعه یه خانمی اومد تو کفش سفید و کیف سفید نه از این کفش و کیف سفیدای بیرونی
از اون کفش و کیف سفیدهای مهمونی بهتر بگم از اون کفش وکیف سفید های مخصوص عروس منو میبینی دهنم باز مونده بود 3 تا احتمال دادم
1:میخواد بره بعد دکتر مهمونی
2:شاید تازه مد شده و ما خبر نداریم
3:شاید تازه عروسه و ذوق داره
در پی احتمال سوم به دنبال حلقه در دست چپش میگشتم که بالاخره بعد یه ربع دستشو در آورد حلقه داشت
بابا بالاخره باید وقتمون رو در مدت انتظار یه جوری هدر بدیم یا نه............
دیشب نصفه شب دوباره با صدای کولر بیدار شدم البته همسایه قول داده 2 شنبه یکی بیاد و درستش کنه و ما قراره این چند روزه رو طاقت بیاریم نصف شب بیدار شدم تند رفتم یه لگن بذارم و با مقداری آب داخلش تا آب کولرشون توی لگن آب سقوط کنه و صداش کمتر شه تا رفتم یه قابلمه آب بیارم تو لگن بریزم دیدم چشمتون روز بد نبینه انگار عروسی سوسکاست رو میز دور 4 تا تیکه پیتزایی که از شب قبل مونده جمع شدن البته نمتونن برن توش  اما بوش همشون رو کشونده بود بیرون تند رفتم سم رو آوردم ریختم چند جا تو آشپزخونه  غذا رو هم برداشتم صبح هر جای خونه نیگا میکردی سوسک مرده بود رو فرش کنار در ورودی دم در اتاق خواب تو آشپزخونه که پر بود انواع سایزا ما هم مجبورر شدیم صبح علی طلوع خونه رو جارو برقی بکشیم
 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 8:55 توسط .:. ღ ساراღ .:.


همین که به روشن دیروز گفتم ما شبا اصلا خونمون برق نمیره زد و دیشب برقامون رفت
بهدش با خودم فکریدم که حتما اون شبایی که ما خونه نیستیم برقا میرفته و ما فک میکردیم که هیچ وقت شبا برق نمیره
وقتی شبا برق میره شما چیکار میکنید
آخه چیکار هم میشه کرد وقتی برق میره آب خونه ما هم قطع میشه
اومدیم چراغ شارژیمون رو رو شن کنیم اونم فقط  یه ربع روشن موند چون خیلی وقت بود شارژش نکرده بودیم خونمون تاریک تاریک بود حتی روشنایی تو کوچه نبود که یه کمی خونمون رو روشن کنه پس فقط یه گزینه برامون باقی میمونه اونم
اونم عشقولانه بازیه
البته بد هم نیست بعضی موقع ها یه چند ساعتی برق بره و هیچ وسیله روشنایی هم نداشته باشی..........



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 9:28 توسط .:. ღ ساراღ .:.


 دو شب پیش دوباره همسایه بالایی ها کولرشون رو شب روشن کردن البته روزها هم روشن میکنن اما روزها رو دیگه طاقت میاریم اما شب رو نمیشه آقایی به موبایلشون زنگید خاموش کردن 1 شب پیش دوباره ساعت 1.5 روشن کردن  صداش یه جوریه که تا روشن میکنن ما رو از خواب میپرونه آقایی گفت من دیگه خجالت میکشم بهشون بگم اینقده اینا آدم های مزخرفی هستن هر بار که نمیشه گفت نتیجه این شد که ما مجبور شدیم همه پنجره ها و در اتاق خوابمون رو ببندیم تا صداها رو نشنویم و تو گرما بخوابیم البته قبلش من یه نقشه خوب کشیدم اما اقایی اونو اجرا نکرد اونم این بود که آقایی بره پایین و فیوز کنتورشون رو بزنه دوباره صبح ها وصل کنهدیشب دوباره ساعت 2 روشن کردن من دیگه تو حالت خواب و بیداری نفهمیدم دارم چیکار میکنم و رفتم اون لگنی رو که رو کولر گذاشتیم و آب میریزه توش رو برگردوندم  ابها ریخت پایین البته برا زیاد شدن پیاز داغش چند تا اب معدنی رو هم آوردم خالی کردم  همسایمون یه پیره زنه اومد پایی گفت چی شده گفتم هیچی آبه گفت آب کولره  بعد اقایی ساعت 2 نصف شب دید دیگه من دارم دیونه میشم پاشد لباسهاش رو پوشید و رف دم خونشون  که این دفعه کار به همسایه ها کشید اونا مجبور شدن کولرشون رو خاموش کنن و برا کولرشون یه فکری بکنن
نمیدونم باید با این جور آدمها چه کار کرد
دعوا شکایت..........
تا شکایت به نتیجه برسه که تابستون سال دیگه هم تموم شده 

 پ ن : الان چند روزه که دارم پیاده روی میکنم  میخوام وزن کم کنم تا حالا فکر میکردم وزنم به قدم میخوره اما میخوام لاغر شم من اون موقعی که مزدوج شدم ۴۹ کیلو بودم یه دفعه رشد کردم شدم ۶۱ بعد زایمان الانه۶۳ هستم میخوام تا ۶۰ برسم البته اون موقع خیلی لاغر بودم همه چیزم میخوردم ولی وزن اضافه نمیکردم




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:16 توسط .:. ღ ساراღ .:.


بالاخره سردی خونه رو آقایی تاثیرات خودشو گذاشت و اقاییما در تابستان به سرماخوردگی دچار گردید
ما هم همش به ایشان سوپ و مرغ پخته میدهیم بلکه حالشان بهتر شود البته نظر شخصی خود من اینه که دوره سرماخوردگی ک حدود 3 روزه باید تموم شه و به نوع غذا ربطی نداره خود هم وقتی سرما میخورم مراعات غذایی نمی کنم
از دیروز که ما تصمیم تغییر رو حیه گرفتیم مرتب خبر های خوب پولی به ما میرسد......
اگر بخواهیم عادلانه قضاوت کنیم شاید بیشتر این مشکلات و ناراحتی ها از کنده ما بلند میشود راستش دست خودم نیست ولی حس میکنم دیگه اون آرامش و صبوری قبل رو ندارم خیلی تلاش میکنم ولی زود رنج شده ام در این راستا به آقاییمان پیشنهاد کردیم به دکتر روانشناس مراجعه کنیم ولی ایشان مخالفت کردند که این دکتر ها غیر ارامبخش ها و قرصهای خواب البته در دوزای مختلف چیز دیگری را تجویز نمیکنن  و به نظر ایشان (آقاییمان) ما مشکلی نداریم
امروز صبح هم با دوستمان  ماندانا رفتیم تا ایشان که در حال تغییر دکراسیون هستند گازها رو کابینتی و هود و از اون فرهایی که تو کابینتی انتخاب کنند
الان هم در منزل مادرشان به سر میبرند که تا پایان ماه رمضان کارهای خونه رنگ آمیزی و .... تمام شود حالا ببینین چه روحیه ای دارن تخت شون رو پا شدن بردن خونه مامانش اینا تا این دو ماهه راحت باشن

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 19:57 توسط .:. ღ ساراღ .:.


اینجا تغییر میکنه چون من میخوام دوباره همه چیزو بسازم از نو آغاز میکنیم



لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 13:34 توسط .:. ღ ساراღ .:.


با اینکه روزهای به این گرمی رو داریم میگذرونیم انا نمیدونم چرا اینقده حال و هوای خونمون سرده عین دو تا آدم شدیم که انگاری با هم همکارن  وقتی فقط یه کاری دارن باهم صحبت میکنن یا وقتی که احتمالا دارن ناهار یا شام می خورن حتی دستاشون هم به هم نمیخوره اونم بعد چند روز..........
من قبلا قبلان ها اونقده انرژی داشتم  که میتونستم یه به یه جمعیت زیاد انرژی بدم اما الانه.........
اینا هم از اثرات این دو سال انتظاره که هنوز به پایان نرسیده همه زندگیم شده انتظار و روز شماری.......
این دو سال من از زندگیم فقط طعم انتظار رو چشیدمبه هیچ کاریم نرسیدم من میخواستم ادامه تحصیل بدم لااقل ارشدمو بگیرم ولی زهی خیال باطل به خاطر نی نی دار شدن نمیتونستم  شرکت کنم سال اول که به خاطر سقط جنین دپرس بودم سال دووم هم که اصلا ثبت نام نکردم چون با پیش بینی قبل او ن موقع 9 ماهی باردار بودم و نمی تونستنم 3 ساعت رو صندلی بشینم که اونم به 9 ماه نرسید مونده امسال نمیدونم شروع کنم به خوندن یا نه اگه باردارشم بازم نمیتونم چون این دفعه از اولش بهم استراحت میده
در اگر نتوان نشست............
نمیدونم راضی نیستم 2 سال از عمرم حس میکنم هدر رفته


نمیدونم خدا اون بالا بالا ها داره چه کار میکنه به اونایی که که نمیخوان همینجوری  هوار هوار بچه میده  دختر همسایه مادر شوهرم اینا  دو سال ازم کوچیکتره الانه سومین بچش رو حامله است اونم هر سه تا رو ناخواسته حامله شده خندم میگیره وقتی میبینمش
اولی رو موقعی که نامزد بود حامله شده بود  5 ماه بعد عروسی زایید  دوومی رو 1.5 سال پیش زایید سومی رو تازه رفته سونو فهمیده 6 ماهه بارداره و هر جارفته بهش گفتن نمیتونن بچه 6 ماهه رو بندازن
الانه هم دیگه تبدیل به جک شده البته شوهرش   خودش که گناه نداره آخه همیشه تا چند ماه اول بارداری پریود میشه ونمیفهمه.........
مامان میگه تو این چند ساله اینقده بچه آورده احتمالا تا سن 30 برسه یه چند تای دیگه هم میاره........
 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 10:36 توسط .:. ღ ساراღ .:.


4 شنبه تعطیله چقدر خوب و چه بهتر بود 5 شنبه رو به مناسبت بین التعطیلین تعطیل اعلام میکردن امروز عصر عمه آقایی اینا از سفر حج برمیگردن فردا شب هم قراره ولیمه است و ما دعوتیم از این روزهای گرم اصلا خوشم نمی یاد نمیتونم کولر رو روشن کنم تا روشن میکنم برق یخچال و تی وی قطع میشن فقط شبها برق قویتره و میتونیم حداقل یه خواب خوب داشته باشیم تازه اونم با آب کولر طبقه سوم که میریزه رو کولر ما برهم زده میشه
بار اول بهشون تذکر دادیم بهش شیلنگ وصل کردن ولی آب کولرشون از یه گوشه دیگه در میاد دوباره بهشون گفتیم قراره درست کنن اگه یکی به ما تذکر میداد ما تا کولرمون رو درست نمیکردیم روشنش نمیکردیم اما اینا خیلی بی انصافن بازم شبا روشنش میکنن  به صدای اب که میخوره رو فلز و تموم شب تک تک میزنه آلرژی پیداکردم دیشب آقایی رفت و یه لگن گذاشت رو کولر اینجوری  بهتر شده اما کافیه یه نسیم بیاد اونوقته که قطره آب داخل لگن سقوط نمی کنه و میخوره به کولر و بازم اون صدا رو اعصابمون راه میره....
پ ن :پارسال این موقع تو پوست خودم نمیگنجیدم آخه جواب آزمایشم مثبت  شده بود یادش بخیر....




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 15:31 توسط .:. ღ ساراღ .:.


هر وقت دلم میگیره... هر وقت میرم به خدام شکایت میکنم ... هر وقت که با تمام وجودم پیشش ناله میکنم ...زار میزنم... اون وقته که یه اتفاقایی واسه بقیه میافته که مجبورم میکنه بگم خدایا شکرت
یه اتفاق های تلخ که تلخیشون خیلی بیشتر از تلخی درد هایی که من چشیدم...
یه آشنایی یدونه بچش یدونه پسر 9 سالش صبح دیگه از خواب بیدار نمیشه میگن سکته کرده کاش همون موقع که بدنیا اومده بود رفته بود تا داغی به این سنگینی این همه خاطره  و.... برا پدر و مادرش و بقیه نمیذاشت
این فقط یه نمونشه...
هر وقت که من بیتابی میکنم یه خبرهایی تو همین مایه ها به گوشم میرسه
خدایا به حکمتت اعتماد کردم..........

پ ن: هیچ قالبی بهم نمیچسبه  نمیدونم چکار کنم جایی آدرس خوب دارین بدین 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 12:48 توسط .:. ღ ساراღ .:.


اون درخته تو عکس پست پیشم تو آب بوده اون آبیها هم آسمون نیست و آبه رود خونه است به کیا باید آفرین بگم خودشونو معرفی کنن..



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:28 توسط .:. ღ ساراღ .:.