صفحه اول
ارتباط با من
بايـگانـي مطـالـب
افزودن به علاقمنديها
بلاگفا.كام
ليــنـك RSS
پشتيباني قـالـب
قـالبهاي رايـگان و زيـبا 
بالاخره مجبور میشم زنگ بزنم و از دکترم بپرسم اونم میگه اشکال نداره
راستی نتیجه عکسم این شد که یه دندون دیگم هم نیاز به درمون داره اونم چه درمونی شاید بازم موقع درس کردن به عصب برسه
خوشبختی در چیه؟
به خاطر فیلتر بودن لینک پست قبلیم برا بعضی ها چند تا از عکساشو رندوم انتخاب کردم و میذارم




از اینا خوشمان می آید
یه کم رو اعصاب آدم راه میرن ولی خب آخرش که به لبام لبخند می یارن امیدوارم واسه شما هم همینطور باشه
حالشو ببرhttp://funhight.blogspot.com/2008/06/amazing-nail-art.html
روشن عزیز بهت تبریک میگم اشک شادی رو به چشمامون هدیه کردی
۴ سال پیش ما ۱۷ مرداد روز تولد حضرت زهرا مال هم شدیم راستی اقاییمون گوش شیطون کر بالاخره برامون کادو گرفت یه سکه![]()
![]()
پ ن:۱هفته روزی ۱.۵ ساعت پیاده روی ۱.۵ کیلو وزن کمتر باورکردنی نیست
پ ن: امروز وقت دکتر زنان دارم بالاخره یه فوقشو پیدا کردم
دلهره دارم یعنی چی میگه بهم
منتظر بودم تو مطب تا نوبتم برسه یه دفعه یه خانمی اومد تو کفش سفید و کیف سفید نه از این کفش و کیف سفیدای بیرونی
از اون کفش و کیف سفیدهای مهمونی بهتر بگم از اون کفش وکیف سفید های مخصوص عروس منو میبینی دهنم باز مونده بود 3 تا احتمال دادم
1:میخواد بره بعد دکتر مهمونی
2:شاید تازه مد شده و ما خبر نداریم
3:شاید تازه عروسه و ذوق داره
در پی احتمال سوم به دنبال حلقه در دست چپش میگشتم که بالاخره بعد یه ربع دستشو در آورد حلقه داشت
بابا بالاخره باید وقتمون رو در مدت انتظار یه جوری هدر بدیم یا نه............
دیشب نصفه شب دوباره با صدای کولر بیدار شدم البته همسایه قول داده 2 شنبه یکی بیاد و درستش کنه و ما قراره این چند روزه رو طاقت بیاریم نصف شب بیدار شدم تند رفتم یه لگن بذارم و با مقداری آب داخلش تا آب کولرشون توی لگن آب سقوط کنه و صداش کمتر شه تا رفتم یه قابلمه آب بیارم تو لگن بریزم دیدم چشمتون روز بد نبینه انگار عروسی سوسکاست رو میز دور 4 تا تیکه پیتزایی که از شب قبل مونده جمع شدن البته نمتونن برن توش اما بوش همشون رو کشونده بود بیرون تند رفتم سم رو آوردم ریختم چند جا تو آشپزخونه غذا رو هم برداشتم صبح هر جای خونه نیگا میکردی سوسک مرده بود رو فرش کنار در ورودی دم در اتاق خواب تو آشپزخونه که پر بود انواع سایزا ما هم مجبورر شدیم صبح علی طلوع خونه رو جارو برقی بکشیم
پ ن : الان چند روزه که دارم پیاده روی میکنم میخوام وزن کم کنم تا حالا فکر میکردم وزنم به قدم میخوره اما میخوام لاغر شم من اون موقعی که مزدوج شدم ۴۹ کیلو بودم یه دفعه رشد کردم شدم ۶۱ بعد زایمان الانه۶۳ هستم میخوام تا ۶۰ برسم البته اون موقع خیلی لاغر بودم همه چیزم میخوردم ولی وزن اضافه نمیکردم
نمیدونم خدا اون بالا بالا ها داره چه کار میکنه به اونایی که که نمیخوان همینجوری هوار هوار بچه میده دختر همسایه مادر شوهرم اینا دو سال ازم کوچیکتره الانه سومین بچش رو حامله است اونم هر سه تا رو ناخواسته حامله شده خندم میگیره وقتی میبینمش
اولی رو موقعی که نامزد بود حامله شده بود 5 ماه بعد عروسی زایید دوومی رو 1.5 سال پیش زایید سومی رو تازه رفته سونو فهمیده 6 ماهه بارداره و هر جارفته بهش گفتن نمیتونن بچه 6 ماهه رو بندازن
الانه هم دیگه تبدیل به جک شده البته شوهرش خودش که گناه نداره آخه همیشه تا چند ماه اول بارداری پریود میشه ونمیفهمه.........
مامان میگه تو این چند ساله اینقده بچه آورده احتمالا تا سن 30 برسه یه چند تای دیگه هم میاره........
پ ن: هیچ قالبی بهم نمیچسبه نمیدونم چکار کنم جایی آدرس خوب دارین بدین