تبليغاتX
ღیک عدد ساراღ

تا حالا چند بار آقايي گفته بود بريم مرکز سيرها سير بخريم "مگه ما تو يه سال چقدر سير ميخوريم؟" ديروز آقايي زودتر اومد قبلش تماس گرفته بودم که دلم درد ميکنه نميتونم ناهار

درست کنم از بيرون غذا بگير ناهار رو که خورديم  آقايي گفتند بريم طارم ميگن معدن سيره ازاونجا  هم که دلدرد و کمر دردمان اندکي بهتر شده بود زودی  کتري برقي رو زديم  تو فلاکس

ریختيم وراه افتاديم ساعت 3.30 بود راه افتاديم طارم در استان زنجان استان همجوار ما قرار داره  راه رسيدن به اونجا هم اينه که از کنار کنار سد منجيل يه جاده فرعي ميخوره بریم

البته يه کم جادش پر پيچ و خمه یه منظره های جالبی داشت  من عاشق این توربینهای بادیم تو منجیل

 شدت باد اینقدر اونجا زیاد بود که منو هم همراهش میبرد البته هنوز وزنم اونقدر

هست  که با این بادا نلرزم (4 کیلو دیگه کم کنم میرسم به وزن قبل بارداریم یعنی 60 کیلو البته تا 65 هم با توجه به قدم راه دارما) دیروز به آقایی میگفتم فکر کنم  این

افسردگی بعد از زایمان یه کمی مروط به بد تیپی هم باشه چون هر چی که وزن کم میکنم روحیه ام بهتر میشه (بعد زایمان 71 کیلو بودم در عرض این 4 ماه شدم 64کیلو)
آره داشتم براتون تعریف میکردم توی راه می پرسیدیم که کجا سیر دارن از یه آقا پسری پرسیدیم اون تا رفت از داخل خونه بپرسه م هم پیاده  شدیم بیرون دروازشون یه درخت توت 

بود اونم چه توتی توت سیاه من تا حالا ندیده بودم عکسشو میذارم براتون  شاید شما هم ندیده باشید(چون خودم ندیده بودم فکر میکنم بقیه هم ندیدن)مزش بین توت سفید و تمشک بود در

ضمن رنگ قرمزش هم رو دست میموند مدرک جرم هر کی ما رو میدید با اون دستای قرمز میفهمید ما دستبرد زدیم

 همینجور میرفتیم و میرفتیم  و آدرس میپرسیدیم تاساعت حدود های 6

رسیدیم به جایگاه فروش سیرها نیسان های پر از سیر20 کیلو سیر خریدیم واسه خودمونو واسه مامانم اینا مادر شوهرم ایناهم میخواهیم سوغاتی ببریم از اونجا تا زنجان هم 75 کیلومتر بود آقایی گفتن تا اینجا رو که اومدیم از این ور هم بریم زنجان 

 همه زمینها رو سیب زمینی و گوجه فرنگی کاشته بودن یه جایی هم بود که چند تا درخت توت سفید داشت دو تا پسر 10یا 11 ساله هم روش بودند برامون کلی توت سفید کندند 

 تا زنجان از اون جاده هی هوا بارون می اوم هی آفتاب میشد نتیجش میدونید چی شد یه رنگین کمون 7 رنگ 

 تا ز نجان رسیدیم ساعت 7 و 20 دقیقه بود  شام خوردیم راه افتادیم به طرف خونه البته از همون راه قبلی نرفتیم چون خطر ناک بود  خیلی خلوت بود ترجیح دادیم از راه اتوبان برگردیم با اینکه راحمون ۲ برابر میشد اونم با عوارضی 600 تومان  حالا اگه بزرگراهش سالم بود یه چیزی همش لایه های مختلف آسفالت و طبیعتا دست انداز تا رسیدیم رشت ساعت 1 شده بود
پ ن 1:برای ترانه عزیز که راجع به دوربینم ازم پرسیده بود
این عکسهایی رو که من میذارم 1/100 کیفیت واقعیشم نداره چون واسه گذاشتن تو وب مجبورم حجمشون رو کم کنم  با فرمت VGAمیذارمشون
دوربینم sony مدلh5 و7.2 مگا پیکسل که البته الانه مدلهای جدید ترش هم اومده دوستم مدل h9  رو که 8.1 مگا پیکسله خریده ولی کیفیت عکس های منو نداره میگن دوربینا چینی ژاپنی داره 
 یه عکسی رو براتو میذارم اگه گفتید چیه


اینا عکس پهنه که مردم ذخیره میکنن تا در فصل سرما ازش برا گرم کردن استفاده کنن
منم نمی دونستم
اقایی به من گفت
 واسه کسایی که نتونستن بخونن
ctrl+Aفشار بدن

 

    




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:25 توسط .:. ღ ساراღ .:.


سلام دوست جونا
جاتون خالي جمعه رفته بوديم شهسوار  تمام شهر پر بود از عطر بهار نارنج عطر گلهاي کيوي به جنگلهاي 2 هزار و 3 هزار هم رفتيم طبيعت تازه سبز شده جنگلهاي انبوه و پر از درخت که روشنايي افتاب  از لابلاي درختان خودشو به زمين ميرسوند يه حالت رويايي که توفيلمها " بهشت" نشونش ميدن دوربينو رو پايه سوار کرديم کلي از خودمون عکس در کرديم

 
پ ن1 : رها جون اونجا يادت بودم  راستش من تا حالا جنوب نرفتم نمي دونم دقيقا طبيعتش چه جوريه

پ ن2 : پارسال اين موقع ما قم قمصر نياسر کاشان ابيانه و يه سري هم تا اصفهان رفته بوديم آخر هاي جشنواره گلهاي لاله گچسر هم رسيده بوديم يادش بخيراين عکس رو هم آقايي از بچه هايي که ماماناشون رفته بودن گل محمدي بچينند تو نياسر گرفتن اين پسر بچه هه که انگشتش تو دهنشه وقتي ديد اقايي ما دارن عکس ميگيرن اومد جلوي يه دختله نشست عکس اون دختله نيفتاد من اين عکس رو خيلي دوست دارم 

 
پ ن3 : بالاخره ويندوزم رو دوباره عوض کردم  ويستا گرافيکش خيلي خوب ود ولي اه اه اه اه  اصلا باهاش راحت نبودم بازم همون  xpخودمون
پ ن 4: چرا اين کارت اينترنتا اينقدر زود تموم ميشن؟




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:8 توسط .:. ღ ساراღ .:.


سلام یه دوستی دارم که یه دختر کوچولوی 3 ساله ونیمه داره این دختر کوچولو خیلی شیرین زبونه وشیطونامروز می خوام یه درسی رو که من از این کوچولو یاد گرفتم رو براتون بگم
این صبا خانم ما موقع بسته شدن در انگشت پاش لای در میمونه و ناخنش در میاد شروع میکنه به گریه دوست بنده که میاد دخترش رو تو اون وضعیت میبینه  اونم میزنه زیر گریه بعد از چند  دقیقه صبا میخواسته مامانش رو ساکت کنه میگه
"مامان جون خوب شد اون یکی پام هم نرفت لای در"
نتیجه: همیشه بدتر از بد هم وجود داره چیزی که اون بچه کوچیک بهش اشاره کرد و ما آدم بزرگها اونو فراموش میکنیم

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 8:31 توسط .:. ღ ساراღ .:.


دشب سر هیچی با آقایی دعوامون شد  طبق معمول تا بحثمون میشه بالا میره اقایی میگه من دیگه حرف نمیزنم همین منو بیشتر عصبانی میکنه منم یه بالش و پتو برداشتم از یه خواب راحت تو تختمون دست کشیدم (آخه هیچ جایی مث اونجا راحت نیست) اومدم تو حال خوابیدم البته اینم بگم تا ساعت 2 خوابم نمی برد وگریه کردم صبح هم وقتی اقایی میرفت اصلا بیدار نشدم فکر کنم فهمید من بیدارم الکی خودمو زدم به خواب
ساعت حدود های 9 بود که تماسید
قابل توجه:"رسما آشتی کرد"
آقایی:سلام
من:(با حالت بی حالی بخوانید) سلام
آقایی چند بار زنگ زدم چرا گوشی رو بر نداشتی
من:(فهمیدم تو نت بودم زنگ نخوده)نمیدونم
آقایی: دکتر رفتی؟
من:واسه چی؟
آقایی: آخه دیشب تنها خوابیدی سرما خوردی
 من: ههههههه زدم زیر خنده (نباید این کار رو می کردم)
از سر کارم که اومد  خودش در رو با کلید وا کرد
وای چه لحظه ای من از صبح فکر نکرده بودم تو اون لحظه چه جوری باید برخورد کنم باید تو یه ثانیه تصمیم می گرفتم  ترجیح دادم برم آشپز خونه زیر غذا روشن کنم تا دوباره گرم شه که آقایی اومدندو ب غ ل م کردند و کلی ناز دیگه رسما آشتی شدیم
امشب از شام خبری نیست فکای بد بد نکنید مثلا
1- هیچی تو خونه نیست
2- من و آقایی هنوز قهریم
3- من یه خانم تنبلم
4-هیچکدام
اونهایی که گزینه هیچکدام رو انتخاب کردن فردا تماس بگیرن جایزه هاشون براشون ارسال میشه(الکی)
ما قراره بریم از این آزمایشات چربی و قند و...... از این چیزا بدیم بنابراین باید ناشتا باشیم
از اول هفته آقایی گفتن گوشت قرمز نخوریم آزمایشامون خوب شه تازه تو یخچال شیرینی تر هم داشتیم آقایی نخوردند تا آزمایشاتشون خوب شه و اینجانب همشو تنهایی خوردم  حالا ببینیم شیرینی تر ها اثر میکنن یا نه
اصلا من تمام شیرینی ها رو خوردم ببینم اصلا خامه تو چربی خون تاثیر گذاره یا نه



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:47 توسط .:. ღ ساراღ .:.


آقایی منم امتنان داده براش دعا کنید البته زود بیرون اومده و کفته تو خونه تنها بودی دلم واست تنگیده گفتم زودتر بیام لذا تو بیرون اومدن از جلسه دوم شده
چرا به کسایی که زود میان بیرون  جایزه نمیدن
باید یه امتیازاتی براشون در نظر بگیرن

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:43 توسط .:. ღ ساراღ .:.


  یه مطلبی رو میخوندم جالب بود واستون گذاشتم شما هم بخونید

درس اول : يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!


درس دوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!

نتيجهء اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!


درس سوم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!

نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد!


درس چهارم: من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي!

نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد


درس پنجم: يه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به
۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!

نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند!


درس ششم: چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون…
اولي: پسر من باعث افتخار وخوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.
دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر
شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي
۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي
۳۰۰۰ متري هديه گرفت!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!


درس هفتم: توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن…
مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره.
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط
۱۰۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد
۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.
زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا” ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي
فروش. ميگن
۹۵۰۰۰۰ دلاره.
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن
۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.
زن: خيلي خوبه. بعدا” مي بينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين!

درس هشتم: يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه
يه همسري داشته باشم كه
۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد
۹۰ سالش شد!

نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند!


درس نهم: يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر
۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختهايه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما” يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا” منظور منم همين بود!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ٬ادعا نداشته باش.




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:46 توسط .:. ღ ساراღ .:.


دیشب خونه عمه آقایی مهمون بودیم عمه و شوهر عمه آقایی یه زن و شوهر دل زنده وخیلی با حال  هستند که تو زندگیشون بچه ای نداشتند اما اینقدر مهربون و دوست داشتنی هستند که ما اکثر اوقات آخر هفته ها بهشون سر میزنیم
دیشب یه خاطرهای را بزگو کردند که نقلش اینجا خالی از لطف نیست
چند سال پیش حاجی(شوهر عمه) مبتلا به  ببخشیدا  "اسهال" میشن  از این رو به داروخونه ای مراجعه می کنند تا قرص جلوگیری از اسهال روتهیه کنند به داروخونه میرن و میگن "قرص جلوگیری" میخوان
بعد از چند روز مادر شوهرم خونشون مهمون بود  میبیه ک حاجی داره قرص رو میخوره  بهشون میگه این قرص جلوگیی از بارداریه حاجی چند تا از اون قرصها رو نوش جان کرده بود   تازه اون موقع بود که میفهمن که چرا قرصها تاثیری نداشته

پیشگیری از بارداری

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:53 توسط .:. ღ ساراღ .:.


سلام امروز یه روز  با انرژیه آسمون صاف شده دیروز همش بارون می اومد تازه می دونید امروز من با صدای چی از خواب بیدار شدم
با صدای یه بلبل
توی این شهر شلوغ که همه جاش ساختمونهای کوچیک و بلند قد علم کردند آپارتمان ما با یه خونه خیلی قدیمی (فکر کنم به دوران رضا خان برگرده)با یه باغ سرسبز همسایه است البته چون خونه راهی به کوچه نداره نساختنش اینم عکس باغ همسایمون

 

 هر سال بهار یه بلبلی میاد اینجا  امسال دیرکرده بود ولی امروز خوند
وای چه لذتی داره هنوز داره می خونه

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:22 توسط .:. ღ ساراღ .:.


استاد وارد کلاس شد و لیوان آبی را که در دست داشت بالا گرفت تا همه ببینند.
از شاگردان پرسید:که به نظر شما وزن لیوان چقدر است؟شاگردان جواب دادند:50گرم  100گرم 150گرم استاد گفت:"من هم بدون وزن کردن نمیدانم که وزن لیوان دقیقا قدر است؟ اما سوال من این است گه اگر این لیوان چند دقیقه در دستم باشد چه اتفاقی میافتد؟؟"
شاگردان جواب دادند:"هیچ اتفاقی نمی افتد." استاد باز پرسید:اگر یک ساعت نگه دارم چه می شود؟" بچه ها جواب دادند:"دستتان درد می گیرد ." پرسید: اگر یک روز نگه دارم چه می شود؟"بچه ها گفتند:عضلاتتان به خاطر فشار زیاد بی حس می شود و درد می گیرد."استاد گفت :چرا دست من بی حس می شود مگر در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ چرا فشار آن روی دست من بیشتر می شود؟ حالا من باید چه کار کنم؟"
بچه ها گیج شده بودندو نمی دانستند چه جوابی بدهند بالاخره یکی از آنها گفت:"لیوان را زمین بگذارید."استاد گفت دقیقا این همان کاری است که باید انجام دهید.
لیوان را زمین بگذارید.درست مثل مشکلات زندگی اگر چند دقیقه آن ها را در ذهنتان نگه دارید هیچ اتفاقی نمی افتد. اگ یک ساعت به آنها فکر کنید مغزتان درد می گیرد و اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید کم کم شما را فلج می کنند
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم و لازم است اما مهمتر آن است که در پایان هر روز آن ها را زمین بگذاریدو بخوابید.به این ترتیب ذهنتان در فشار قرار نمی گیرد و صبح می توانید با انرژی و روحیه کافی از خواب بیدار شوید  هر مساله و مشکلی را حل کنید.

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:48 توسط .:. ღ ساراღ .:.


دیروز من آقایی رفتیم کارت ورود به جلسه امتحان کارشناسی ارشد  اقایی رو گرفتیم شنبه بعد از ظهر امتنان داره اصلا درس نخونده 12 سال از فارغ التحصیل شدنش میگذره یعنی میتونه قبول شه من شرکت نکردم چون دانشگاه آزاد هزینش بالاست من باید درس بخونم و سراسری قبول شم رم اینهمه پول بدم بدون کار که فایده نداره پس من باااااااااااااااااااااااید سراسری قبول شم

 بگین ماشالا  اراده

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:23 توسط .:. ღ ساراღ .:.


 ساعت حدود 11 بود آقایی تماس گرفتند که خانومی ناهار رو زود تر حاضر کن می خواهیم بریم بیرون تا آقایی اومدند و ناهار رو خوردیم و ظرف ها رو شستم وراه افتادیم ساعت 3:30 شد به طرف جاده تهران رفتیم از شهر توتکابن وارد جاده ای شدیم که به طرف کوه می رفت یه جاده پر پیچ و خم یه جاهاییش هم خراب بود ازروستای دشتویل هم گذشتیم بالا وبالاتر میرفتیم جاده سرسبز محیطی آرام وما می خواستیم به روستای سی دشت برویم بین راه پیاده شدیم بین اون گندم زارا که تازه داشتند ثمر می نشستند و همراه باد همچون موجی در حرکت بودند وایسادیم چای خوردیم ودوربین رو پایه گذاشتیم و عکس گرفتیم بعداز چند بار اشتباه رفتن به روستا رسیدیم روستایی در بلندای کوه جایی بالای ابرا با مردمان خونگرم و صمیمی جایی که مردمانش به زبان کردی صحبت می کردند فکر کنم کردهایی بودند که در زمان رضا خان به شمال کشور تبعید شده بودند و هنوز زبان خود را در جنگلهای گیلان حفظ کرده بودند الان فصل توت فرنگی بود از یه مغازه کوچیک 2 کیلو خریدیم به آقایی گفتم تموم مزه اش به اینه که خودمون بریم و در باغ توت بکنیم و بخوریم توی ده رفتیم خانمی رو دیدیم داشت 5-6 تا گوسفند رو میچروند آقایی بهش گفت   ما میخواهیم خودمون بریم باغ بکنیم اون خانم که بعدا گفت نامش فرشته است گفت منم باغ توت فرنگی دارم ولی نمی تونم گوسفندامو تنها بذارم آقایی گفتند خانمم روببر باغ من مواظب گوسفند هات هستم ومن و فرشته خانم رفتیم باغ که حدود 50 متری با جاده فاصله داشت یه باغ بزرگ توت فرنگی باورم نمی شد من توت فرنگی خیلی دوست دارم شروع به کندن و خوردن کردیم مزه اش با توت هایی که از شهر می خریم فرق میکرد یه عطر و مزه دیگری داشت

 کمی که گذشت شوهر فرشته خانم اومد گوسفندارو تحویل گرفت اقایی هم به ما پیوست بعد فرشته خانم ما رو برد زمیناشون رو به ما نشون داد پول توت فرنگی ها رو بهش دادیم و ازش خداحافظی کردیم توی راه دکه های کبابی بود جاتون خالی کباب روهم خوردیم وبرگشتیم من مونده بودم با این همه توت چیکار کنم  یه دفعه فکری به ذهنم رسید مربا.................   

    




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:49 توسط .:. ღ ساراღ .:.


شکسپیر:آنچه در آسمانها و زمین وجود دارند بدون تصور اندیشه بشری فانی است.
گوته:در مورد تمام افکار به واقع خردمندانه هزاران بار تعمق شده است اما برای اینکه به راستی به آنها ایمان بیاورید لازم است دوباره صادقانه مطالعه وتعمق کنید تا در تجربه شخصی شما ریشه دواند و به باورواعتقاد تبدیل شود.
رابرت فراست:آنچه ما نادیده اش میگیریم و همان نادیده گرفتن موجب ضعف ما می شود اگر دقت کنیم فراموش کردن خودمان است.


تو ای دوست من همان خواهی شد که فکرش را میکنی.
اگر افکار جسورانه در سر بپرورانی بی باک میشوی.اگر به هدف فکر کنی هدفمند میشوی.
اگر همیشه به یاس و دو دلی فکر کنی انسان مایوسی میشوی.
اگر افکار مهربانانه برای همه در سر بپرورانی انسان موفقی خواهی شد.
تو خود محصول افکاری هستی که در سر می پرورانی و باید فکرت را به جایی هدایت نمایی که غایت هدف توست. اهداف انسانی وامیدوارانه با عنایت به رعایت حقوق دیگران تورا به جایگاهی خواهد رساند که فکرش را هم نمی توان نمود.
باید به جایی برسی که حقیقتا دریابی برخورد تو بامردم دیگر عالی است روابط خوبی را با دیگران به وجود آورده ای و مورد احترام و پذیرش آنها هستی و در تلاش نمودن برای موفقیت پیشگام و خستگی ناپذیری.آنگاه بدان که هم برای خود و هم برای خانواده و هم برای جامعه مفید می باشی.
انسان از راه فکر کردن به همه جا خواهد رسید. 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:3 توسط .:. ღ ساراღ .:.


انگار همین دیروز بود اونی که بالاتر بود با لگد های پی در پی همیشگی به شکمم لبخند رو به لبانم می اورد اونی که پایین بود خیلی آروم بود شاید یه کمی جاش تنگ بود هر 2 الی 3 روز یه بار یه تکانی می خوردشب آخر رو درست کامل به ذهن دارم داشتم مجله می خوندم خوابم نمی برد تو مجله نوشته شده بود نوزادها از7 ماهگی همه صداهای بیرون رو میشنوند و من آن شب شب آخربرای اولین بار و آخرین بار برای پسرام لالایی خوندم چون اون شب شب آ خر خیلی تکون می خوردند نیمه های شب با احساس خیسی بیدار شدم هم زیرم خون بود فقط تونستم مامانم رو صدا کنم منو سریعا به بیمارستان رسوندند ساعت 5:30 بودبا دکتر آن کال تماس  و اون اومذ صدای قلب بچه ها رو گرفت هر دو هنوز زنده بودند دکتر سر همه داد می کشید که سریع کارهاشونو بکنند و منو سریع به اتاق عمل برد هنوز طنین صدایش یادمه که دادمیزد میگفت من برای نجات جون مادر دارم سزارینش می کنم اصلا منتظر بچه ها نمونید 2 قلو که هستند و تو 28 هفتگی 900 گرم بیشتر وزن ندارند بعدا فهمیدم فشارم در عرض نیم ساعت به 8.5 رسیده بود اگر پاینتر می اومد دکتر نمی تونست منو عمل کنه  مادرو مادر شوهرم با چشمهای پراز اشک من تا در اتاق عمل بدرقه کردند ترس اتاق سرد محلولهای سردی که برای ضد عفونی استفاده میکردند لرزه رابر اندامم آورده بودلحظه بیهوش شدنم رو کاملا به یاد دارم گفتند آب دهنتو قورت بده  و من داشتم این کار رو میکردم یه دفعه عضلاتم گرفت و منو انگار از بالا روی تخت پرت کردند بچه هامو به"ان آی سی یو "منتقل کردند  بچه ها خیلی خوب بودند یکی۱۲۷۰ دیگری۱۳۲۰ وزن داشتندیکی تنها دو روز دیگری تنها 7 روز در این دنیا بودند موقع کشیدن بخیها دکتر به آقای همسر گفت من خانومتو از دست عذرائیل نجات دادم جدا شدن جفت چیزیه که بعضی ها حتی به بیمارستانم نمی رسند...... درد ها بعد از عمل  س ی ن ه  های پر شیر که چیزی جز مکیدن بچه ای اونو آروم نمی کرد  مرگ بچه ها همه و همه  باورم نمی شد فکر میکردم همه خوابه من باید هر چه زودتر از این خواب وحشتناک بیدار شم  ازهمه مخصوصا مادرم و  همسرم ممنونم که دوباره منو به زندگیم برگردوندند تجربه بسیار بدی بود مرگ فرزند در 25 سالگی.........




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:44 توسط .:. ღ ساراღ .:.


دلم گرفته هوس باریدن در سر دارم
شوق رها شدن از پیله های تنیده شده
هوس پرواز
شوق شروعی دوباره........




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:40 توسط .:. ღ ساراღ .:.


مرگ از زندگی پرسید:
آن  چیست که باعث می شود تو
شیرین و من تلخ باشم؟
زندگی پاسخ داد:
دروغهایی که  در من نهفته و حقیقتی 
که در وجود توست!!!!!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:33 توسط .:. ღ ساراღ .:.


شکسپير:اگر کسي را دوست داري رهايش کن سوي تو بر گشت از آن توست و اگر بر نگشت از اول براي تو نبوده.
دانشجوي زيست شناسي : اگر کسي را دوست داري به حال خود رهايش کن....او تکامل خواهد يافت.
دانشجوي آمار: اگر کسي را دوست داري به حال خود رهايش کن....اگر دوستت داشته باشد احتمال بر گشتنش زياد است و گرنه احتمال ايجاد يک رابطه مجدد غير ممکن است.
 دانشجوي کامپيوتر: اگر کسي را دوست داري به حال خود رهايش کن....اگر برگشت از دستور کپي – پيست استفاده کن وگرنه بهتر است دليت اش کني.
دانشجوي خوشبين: اگر کسي را دوست داري به حال خود رهايش کن....نگران نباش برمي گردد.
دانشجوي عجول: اگر کسي را دوست داري به حال خود رهايش کن....اگر در مدت معيني برنگشت فراموشش کن.
دانشجوي شکاک: اگر کسي را دوست داري به حال خود رهايش کن....اگر برنگشت از اوبپرس "چرا"؟
دانشجوي فيزيک: اگر کسي را دوست داري به حال خود رهايش کن....اگر برگشت به خاطر قانون جازبه است و گر نه يا اصطحکاک بيشتر از انرزي بوده ويا زاويه برخورد دو شي با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است.
دانشجوي حسابداري: اگر کسي را دوست داري به حال خود رهايش کن....اگر برنگشت رسيد انبار برايش صادر کن وگر نه برايش اعلاميه بدهکار بفرست.
 دانشجوي رياضي: اگر کسي را دوست داري به حال خود رهايش کن....اگر برگشت طبق قانون 2=1+1 عمل کرده وگر نه در صفر ضربش کن.
دانشجوي صبور: اگر کسي را دوست داري به حال خود رهايش کن....اگر برنگشت  منتظرش بمان تا بر گردد......


 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:31 توسط .:. ღ ساراღ .:.


ازدواج باعث  درمان مشکلات رواني مي شود
اساس ازدواج فقط و فقط عشق است(عشق کافي است)
عشق مال داستانهاست و در زندگي واقعي وجود ندارد.
ازدواج راهي براي سعادتمند شدن است
ازدواج راهي براي پيشگيري از انحراف فرزندان است
ازدواج راهي براي تضمين زندگي  فرزندان است(از ديدگاه والدين دختران و پسران جوان)
ازدواج راهي براي فرار از مشکلات است.
ازدواج راهي براي جلب رضايت والدين است.
دوستي قبل از ازدواج تضمين کننده يک ازوداج موفق است.
حالا ازدواج مي کنم بعد "او"را تغيير مي دهم
بايد با کسي ازدواج کرد که از هر نظر  کامل باشد
مهم اين است که  جوان ازدواج کن بقیه مشکلها حل مي شود
يک ازدواج نا موفق بهتر از تجرد است.
کسي که به خانواده خود خيلي  اهمبت مي دهد پس حتما در زندگي نيز موفق خواهد بود
اگر با فلاني ازدوا ج کنم موفق خواهم بود و لا غير.
ازدواج يعني خوشبختي و رفاه.
ازدواج يعني اسارت.
مهريه تعيين کننده موفقيت  در ازدواج است.
شايداگربا ديگري ازدواج مي کردم موفق  تر بودم.
زن وشوهر بايد کاملا  شبيه هم باشند.
زن و شوهر بايد همه مسايل خود را به همديگر بگويند.
زنئ وشوهر بايد کاملا وقتشان را با هم بگذرانند.
زن بايد تابع و مطيع کامل مرد باشد.
به هيچ وجه نمي توان اعتماد کرد.(مرد ها غير قابل اعتمادند "يا" زنها فريب کارند)
نبايد محبت نشان دهي  نبايد طرف مقابلت بفهمد که دوستش داري چون ان وقت سو اسفاده ميکند
هر نوع زندگي بهتر از طلاق است



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:11 توسط .:. ღ ساراღ .:.


  قطاری که به مقصد خدا می رفت لختی در ایستگاه دنیا  توقف کرد و  پیامبر رو به جهانیان کرد و 
                گفت:
           مقصد ما خداست.کیست که با ما سفر کند؟
 کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.
   درر هر ایستگاه که قطار می ایستاد  کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد       
              زیرا سبکی قانون خدا بود
    قطاری که به مقصد خدا میرفت به ایستگاه بهشت رسید پیامبر گفت اینجا بهشت است
         مسافران بهشتی پیاده شوند اما اینجا ایستگاه آخر نیست
 مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند اما اندکی باز هم ماندند قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند 
          آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:
   درود بر شما راز من همین بود.آن که مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد
    و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری!




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:0 توسط .:. ღ ساراღ .:.


زن نگیرید اگه .... آشپزی بلد نیستید
زن نگیرید اگه .... شستن ظرف و جارو کردن و نظافت رو بلد نیستید
زن نگیریداگه ....تحمل شنیدن حرف زور رو ندارید
زن نگیریداگه ....عاشق مسافرت های مجردی ویا اهل گردش و تفریح هستید
زن نگیریداگه ....میخواهید زیاد عمر کند
زن نگیریداگه ....از تاسی و سفید شدن مو هراس دارید
زن نگیریداگه ....فکر میکنید حقوق چد صد هزار تومانی شما برای زندگیه شما کافیه
زن نگیریداگه ....به فکر استقلال فردی و آزادی بیان هستید
زن نگیریداگه ....از جثه ضعیف و نحیفی برخورد ارید و به فنون رزمی آشنای ندارید
زن نگیریداگه ....اهل ذوق و شوق هنری هستید و به دنبال یک سوژه.
زن نگیریداگه ....رانندگی بلد نیستید
زن نگیریداگه ....گوش شنوا برای شنیدن بعضی حرفهارو ندارید
باور نمیکنید از زن دارها بپپرسید........




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:19 توسط .:. ღ ساراღ .:.


عشق؟! …
یه کسی رو میخوای که دوستش داشته باشی …
کسی که تمام روحیاتش مثل خودت باشه …
کسی که روحشو احساس کنی …
کسی که وقتی حرف میزنه تمام حرفها برات آشنا باشن …
کسی که مثل تو نباشه … خود تو باشه … !
خیلی دنبالش میگردی …
آره … همزمان با همه احمق بازیهات … ! پیداش نمیکنی … سخته … !
ناامید میشی …سرد … سرد …
تصمیم میگیری همه چیزو فراموش کنی …
گذشته و حال و آینده رو … !
فقط میخوای همینطوری سرد و بی صدا بری …به کجا ؟! … خودت هم نمیدونی … !
فقط میخوای بری و نرسی … !
تو اوج ناامیدی … سردی … خستگی و احتیاج …
می بینیش … !
حرفهای خودتو میزنه …احساس میکنی روحتو دزدیده و تو جسم خودش جای داده … !
باورش سخته … !
کسی که همیشه فکر میکردی : حتی نمیدونه تو وجود داری … !
ولی …دوری … فاصله … نزدیکی … !
همه رو فراوش میکنی و فقط کسی رو می خوای که زندگیت تو دستشه … !
والان :
میپرستم ، میپرستم آن نگاه معصومت را…میپرستم سخنان قلب پاکت را… آن نوای شیرینت را… و صداقت روح شفافت را…

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:26 توسط .:. ღ ساراღ .:.


  

 

لحظات شادی خدارا ستایش کن

          لحظات سختی خدا را جستجو کن

لحظات آرامش خدا را مناجات کن

          لحظات درد آور به خدا اعتماد کن

  ودر تمام لحظات خدا را شکر کن




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:24 توسط .:. ღ ساراღ .:.