<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ღیک عدد ساراღ</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 30 Dec 2009 06:08:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>210-باورکردنی نیست</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-251.aspx</link>
<description>نمیتونم باور کنم چه جوری اون ماشین نیروی ا *نتظا می  این جرات رو داشت که با عقب و جلو کردن مردم رو له کنه و تو ا خبارا هم بگن به خاطر تصادف مردم مردن&lt;BR&gt;اون صحنه ها از جلو چشام دور نمیشه&lt;BR&gt; کاش ندیده بودمشون&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 06:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=251</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>209- عاشورای همیشگی من</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-250.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;عاشورا و تاسوعا برای من یادا آور تلخ تریین روزهای زندگیمه&lt;BR&gt;روزهایی که هیچ وقت یادشون کم رنگ نشده&lt;BR&gt;هر مرثیه ای هر صدایی هر تکیه ایی هر هیاتی برای من یه خاطره تداعی میکنه منو میبره به دو سال پیش&lt;BR&gt;چنان مویه میکنم که دلم برا خودم میسوزه&lt;BR&gt;امسال باز هم عاشورا نرفتیم سر مزار جایی که همه هیات ها اونجا جمع میشن&lt;BR&gt;ما داریم فرار می کنیم از واقعیت های زندگیمون&lt;BR&gt;امسال من اصرار داشتم برم برا اولین بار سر خاکشون اما باباشون دوس نداشت بیاد و تا موقع خواب اینقده ناراحت بود که اصلا حرفی نزد&lt;BR&gt;گاهی وقت ها فک میکنم اصلا نباید برم سر خاکشون &lt;BR&gt;اونا آسمونی بودن همه عکسهاشون به خاطر من پاک شده تا یه موقعی من نبینم نباید چیزی زمینی ازشون وجود داشته باشه حتی سنگ قبر چیزی که ندارن دوس نداشتم سنگ قبر داشته باشن&lt;BR&gt;اگه داشتن نمیدونم چه اسمی براشون باید مینوشتیم روی سنگ قبرشون&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;سپهر و سروش &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;اونی که خیلی شلوغ بود و تند تند لگد میزد اسمش سپهر بود اون پسر آرومه مامان اسمش سروش بود&lt;BR&gt;یا اسمهایی که موقع دفن کردنشون مادر بزرگشون روشون گذاشته بود چون اسمهایی که موقعی تو شیکمم بودن رو نمیدونست&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حسن و حسین&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;اونا فرشته های آسمونی مامانشون بودن&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc3333 size=3&gt;25 ام دی ماه تولد دو سالگیشونه&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 07:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=250</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-250.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>208- اولین شب یلدای آرشیدای ما</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>امیدوارم شب یلداتون خیلی خیلی بهتون خوش گذشته باشه امشب شب یلدا ما مهمون داشتیم مادر شوهرم اینا با خواهر شوهرم اینا می خواستیم برادر شوهر و جاری جان هم بگیم اما راستش رو بخوایین  من که دوس داشتم بگم اما بعد دعوایی که دفعه پیش بعد اومدن به خونه ما با برادر شوهرم گرفت و با کل فامیل دلم برا برادر شوهرم سوخت و گفتم نیان بهتره تا یه  ماه بعدش بخواد اون بیچاره رو حرص بده البته پیشنهاد مادر شوهرم بود که به اونا نگیم گفتش سری که درد نمی کنه چرا دستمال ببندیم آخه خیلی از جاری جان میترسه من میگم میترسه اما شوشو میگه ملاحظه برادر شوهرم رو میکنه حالا من نفهمیدم ترس با ملاحظه چه فرقی داره اما نتیجه اشون یکیه!!!&lt;BR&gt;خلاصه شب یلدای خوبی بود بدون حضور جاری جان که نبودن و از حسودی خودشون رو بترکونن&lt;BR&gt;موقع شام آرشیدا نمیدونیین چه بازی در آورد هی لج هی لج هر چی بهش میدادم ساکت نمی شد لیوان با آب خیلی دوس داره بهش دادم دیدم نه یه دونه سیب زمینی سرخ کرده دیدم نه یه کم برنج بازم نه یه دونه کاهو خیار از سالاد دیدم نه فقط میدونین با چی ساکت شد عکسشو میزارم
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #990066&quot;&gt;حذفید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعله خانوم رون مرغ میخواست باورتون میشه بهش دادم ساکت و شروع کرد به خوردن البته نمی تونه بخوره فقط مزه میکرد کلی براش خندیدیم از الان مشخص شد دخملم کجای مرغ رو بیشتر میدوسته&lt;BR&gt;دخملم تازگیها خیلی بیشتر میشینه 4 تا 5 دقیقه ای میتونه بشینه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #990066&quot;&gt;حذفید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 08:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>207 _شش ماهگی آرشیدا خانومی</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-248.aspx</link>
<description>همش زمان که میگذره این لحظه رو با سالهای پیشش مقایسه میکنم پارسال این موقع سه ماهم تموم شده بود و هنوز نمیدونستم جنسیت نی نی تو شیکمم چیه  ویارها همه تموم شده بود و من خونه مامی بودم&lt;BR&gt;اون لحظه های پر استرس گذشته دخملکم 6 ماهش تموم شده بگین ما شا الل.... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt;حذفید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;دخملی که به گفته همه خوش اخلاق ترین دخمل رو زمینه&lt;BR&gt;دخملی که تا چشاش رو باز میکنه لبخند میاد رو لبهاش&lt;BR&gt;دخملی که حتی گشنه اشم باشه اصلا نق و نوقی نمیکنه حتی اگه جاش کثیف باشه&lt;BR&gt;دخمل من تازگیها با راروئکش منو دنبال میکنه حتی تا دم دردستشویی و حموم&lt;BR&gt;تنها موقعی که میخواد چشاشو از خواب وا کنه نمی تونه و گریه میکنه تا من بیام و بغلش کنم تا بتونه چشاشو باز کنه اون وقته که دوباره برام لبخند میزنه&lt;BR&gt;دخمل من یه کم می می می خوره و اون وقت بر میگرده منو نیگا میکنه که آیا به چشاش زل زدم یا نه میخنده و دوباره میره سراغ می می ایش و این صحنه رو چندین بار تکرار میکنه&lt;BR&gt;دخمل تازگیها اصلا نمیخوابه نه اینکه بخوابه منظورم اینکه که اصلا دراز نمیکشه تندی خودشو بر میگردونه و با پاهاش فشار میاره که سینه خیز بره اما هنوز فقط میتونه به اندازه 10 سانت جابه جا شه&lt;BR&gt;براش فرنی درس میکنم حریره بادوم سوپ بهش سرلاک میدم حریره بادوم آماده&lt;BR&gt;از همه غذا ها بیشتر سوپ و دوس داره بعدش این حریره بادوم آماده رو تا قاشق رو می بینه دهنشو باز میکنه واسه این غذا ها اما فرنی رو دوس نداره یه اصوات جدیدی هم علاوه بر آوازاش تازگیها در میاره مثل گیــــــــــــــــــــــخ&lt;BR&gt;نمیدونم از کجا یاد گرفته اصلا مال چه زبونی اما الانه همش داره میگه گیـــــــــــــــــــخ&lt;BR&gt;دخمل من وزنش تو 6 ماهگی شده بود 7200 با قد 67 دور سر 44&lt;BR&gt;دخمل من دخمل توپولویی نیست میگن نرماله اما من خیلی دوس داشتم توپولو شه با این همه مراقبت غذایی که ازش میکنم تازگیها شیر منو زیاد نمیخوره در عوض&lt;BR&gt;دخمل ما به خوردن پارچه و کاغذ خیلی خیلی علاقه داره دیروز چند لحظه ای ازش غافل بودم اومدم دیدم دفترچه ماشین رو که توش گواهینامه و کارت بنزین و بیمه و .. ایناست شوشو رو میز هال جا گذاشته خانوم هم مشغول خوردن برگه جریمه هامون و کارت بنزینمونه&lt;BR&gt;ازش گرفتم هنوز به یه ساعت نکشیده بود که دیدم بازم بی سر و صدا شده دیدم تو اتاق خواب کیفم رو که رو پا تختی بوده رو زمین افتاده با یه عالمه آدامسریلکس و خانوم هم مشغول خوردن جعبه مقوایی آدامس ریلکسه شانس آوردم که یه دونه از اون آدامس ها رو نخورده بود&lt;BR&gt;دیگه باید چار چشمی مواظبش باشم خانوم خانومها شیطون تشریف دارن&lt;BR&gt;شب عید غدیر خم هم آرشیدا خانوم گوشش سوراخ شد و  با تحمل کمی درد خوشگل شد&lt;BR&gt;چند روز پیش دیدم موهای مادریش داره میریزه و اونهایی هم که موندن نزدیک 20 سانتی میشن و لول شدن  و موها رو کم پشت نشون میدن در یک اقدام ضربتی اون لولاشو کوتاه کردم و خانوم من اینجوری شد خودم هم باور نمی کردم اینقدر بخوام خوب کوتاه کنم اضافه موهاشم ریختم تو کیسه نایلون یادگاری براش بمونه به گوشواره هاش توجه کنین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حذفید&lt;BR&gt;دخملم اولش اینقدری بود ها)۱۰ روزگی(&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حذفید&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 14:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=248</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-248.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>206- یه کم دوری</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-247.aspx</link>
<description>بعضي موقع ها تو زندگي زناشويي يه کم دوري يا سفر لازمه يه جورايي باعث ميشه ادم قدر اون لحظه هاي باهم بودن رو بيشتر بدونه و با چيزهاي کوچيک و جزئي خرابشون نکنه نميدونم شما هم با نظرم موافقين يانه&lt;BR&gt;واسه طرف مقابل ادم هم فرصت خوبيه &lt;BR&gt;نميدونم با اومدن بچه توجهمون به بچه بيشتر شده يا يه قسمتي از توجهمون به بچه معطوف شده يه جورايي اون صميميت بينمون کمتر شده اما اين چند روز دوري تو من کمتر بيشتر تو آقامون تاثير گذاشته هر لحظه داره تماس ميگيره اظهار لطف ميکنه ديشب داشتم فک ميکردم عين اون قديم قديمها شده ياد ايام افتادم اون حرف هاي عشقولانه اون کارهاي بچه گانه اون چيزهايي که من تو اين مدته انتظار داشتم و از من دريغ ميشد &lt;BR&gt;برام خيلي سخت ميشه وقتي يه مدت خونه مامان اينا ميمونم و بعد ميرم خونه خودم چون به کمکشون تو بچه داري عادت ميکنم و خونه خودم دست تنهاي تنها ميشم &lt;BR&gt;پدر جونم از بيمارستان مرخص شدن صبح ها بيدار که مي شيم با مامان و بابا ميريم خونه پدر جون اينا تا ظهر بعد ظهرها ديگه من نميرم خدا رو شکر مامان و بابا بازنشسته شدن و ميتونن يه کم کمک حال باشن يه آقايي هم مياد برا ساکشن و ماساژ پدر جون از سوراخي که تو گلوش ايجاد کردن تنفس ميکنه يه نيمه بدنشون هم فلج شده خيلي خيلي سخته&lt;BR&gt;امروز آرشيدا رو نشون پدرجون دادم با اون دست راستش که حرکتش ميده دست آرشيدا رو گرفت و تکون تکون داد دلم بدجوري گرفت نميتونه به خاطر اون لوله ها که تو بيني و گلوشه صحبت کنه اگه خواسته اي داشته باشه فقط ميتونه بنويسه اونم دستش ميلرزه و همه نوشته ها تو هم توهم ميشه و نياز به رمز گشايي داره &lt;BR&gt;تازگيها دارم فک ميکنم هيچ دعايي بالاتر از اين نيست که بگيم &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff3333 size=3&gt;خدايا ما رو عاقبت به خير کن&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Thu, 10 Dec 2009 04:22:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=247</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-247.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>205- خصوصی</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-246.aspx</link>
<description>نمیدونم کیا سر میزنن اگه خواستین آدرستون رو بذارین رمز رو بدم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید نتونم به همه رمز رو بدم قبلش  از اونهایی که نمیتونم رمزم رو بدم عذر خواهی میکنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چیز دیگه نمیتونم رمز رو میل کنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسه یکی خواستم رمزم رو بگم به جای خصوصی عمومی فرستادم مجبوری رمز رو عوض کردم الان یادم نیست واسه کی رمر اوا واسه کی رمز دوم رو فرستادم اگه دوباره رمز رو میخوایین هم بگین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۴ ساعت بعد دادن رمز به اخرین نفر حذفید&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 05:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=246</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-246.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>204- نیم سالگیت مبارک</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>وقتی که خدا این هدیه رو به من داد  از شادی تو پوست خودم نمی گنجیدم خدایا ممنونتم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;تولدت&lt;/FONT&gt; شد &lt;FONT color=#cc3333&gt;بهترین روز عمرم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;والان درست ۶ ماه از اون لحظه میگذره لحظه ای که خدا یه فرشته شو برام فرستاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چو گل سراپا نشاط و شوری        نیم سالگیت مبارک، تولدت مبارک&lt;BR&gt;بهار عشقی، پر از سروری           نیم سالگیت مبارک، تولدت مبارک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از هر خزان و بلایی به دوری        نیم سالگیتمبارک، تولدت مبارک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گل و سنبل من لاله و آلاله من     نیم سالگیت مبارک، تولدت مبارک &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گل یاسی ای رخ نوساله من       نیم سالگیت مبارک، تولدت مبارک &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گل گلدان من، تویی جان من       نیم سالگیت مبارک، تولدت مبارک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;غنچه بهارم، سرو خرامان من      نیم سالگیت مبارک، تولدت مبارک&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز قراره آرشیدا خانومی واکسن ۶ ماهگیشو بزنه امیدوارم خیلی سهل و آسون باشه خیلی دوس داشتم یه عکستو امروز بذارم اما چون واسه واکسن اومدیم خونه مامان جونیت و تو کامیشون عکس جدیدی ازت ندارم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 04:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>203- آب هویج</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-244.aspx</link>
<description>با کلی ذوق و شوق خوردن آب هویج, هویج ها رو پوست گرفتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img2.pict.com/f6/8a/e6/68b1826eeb74339f8cc221a895/4ugfG/carrot1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; و اومدم سراغ 29 کاره اما هرچی گشتم نتونستم قطعه آب میوه گیری رو پیدا کنم بعدش یادم اومد قطعه هایی که زیاد استفاده نمیکردم تو کارتنش بودم و اونم بردم خونه مامان اینا&lt;BR&gt;اون وقت من موندم و یه عالمه هویج و همسری که تو هال منتظر آب هویج بود و خودم هم که آب هویج خونم اومده بود پایین&lt;BR&gt;یه دفعه ای یه ابتکار جالب به ذهنم رسید قطعه آب میوه گیری نبود اما خرد کنش که بود همه هویج ها رو ریختم تو خرد کن تا خرد و له شه بعدش ریختم تو آبکش که مثلا آب هویج هاش بیرون بیاد اما&lt;BR&gt;دریغ از یه ذره آب هویج&lt;BR&gt;انگاری یه قطره هم آب نداشتن یه فکری کردم و دو لیوان آب آوردم رو هویج های له شده تو آب کش ریختم بلاخره این آب نارنجی ازشون در اومد  &lt;BR&gt;ریختمشون تو دو تا لیوان&lt;BR&gt;دقیقا دو تا لیوان شد چون دو تا لیوان آب روش ریخته بودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1387/09/16340661898023718138501743017918364132101.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;BR&gt;آوردم تا با همسری بخوریم بد مزه ترین آب هویج عمرم شده بود همسری یه نیگا به من انداخت و گفت انگاری اصلا هویج هاش مزه نداشتند و به درد نمیخوردند انگاری 98%ش آبه 2 درصدش هویجه &lt;BR&gt;اینو که گفت داشتم از خنده روده پر میشدم آب هویج هم پرید تو گلوم خنده و سرفه با هم دیگه سیاه شده بودم &lt;BR&gt;براش ماجرا رو تعریفیدم اونم زد زیر خنده رفت یه هویج آورد تا مثلا با اون آب هویج بخوره مزه هویج بیاد تو دهنش&lt;BR&gt;آرشیدا هم این وسط تا دید لیوان دستمونه میومد تا بهش بدیم چون تازگیها میفهمه تو لیوان همیشه خوردنی هستش&lt;BR&gt;عکسشو تو ادامه مطلب میزازم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن : درجه هوشیاری بابابزرگم اومده 12 نمیدونم حداقل یا حداکثرش چه قده اما دکترش راضیه&lt;BR&gt;پ ن :یادتونه دختر همکار مامان زایمان زودرس 7 ماهه داشت نی نیشونو مرخص کردن حالش خوبه وزنش 200 گرم رفته بالا و شده 1500 خیلی کوچیکه و نگهداریشم فک کنم خیلی مشکل اما بازم خدا رو شکر که خدا امیدشون رو نا امید نکرد &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 06:07:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=244</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-244.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>202- یه  تلنگر</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>مونای عزیزم حرفات عین یه تلنگر بود واسه من انگاری چندین ساله خوابم و یه نفر با یه تلنگر کوچیک که منتظرشه بیدارش کنن بیدار شه راستش چند وقته که خودم یه سردی رو تو روابطمون احساس میکردم اما تا به حال فک نمی کردم توجه بیش حد من به دخترمون باعثش شده باشه البته عیب از من نیست باید مادر شی و ببینی این عشق مادری چه میکنه &lt;BR&gt;راستش من اون اولها که تازه زایمان کرده بودم چنین احساسی با این شدت نداشتم اما چند وقته هر لحظه که میگذره احساسم قلمبه تر میشه  هر روز قلمبه تر و تازگیها هم که داره فوران میکنه دست خودم نیست اما تلنگرت منو به فکر واداشته باید یه کم بین همه ی احساساتم تعادل ایجاد کنم کار راحتی نیست اما باید انجامش بدم یه تیکه هاییی از بلاگ صمیم جون برام گذاشته بودی خوندم کاری که من میکنم درست برخلاف اونه یعنی با کوچکترین صدایی از تو بغل شوهرم می پرم بیرون تا مثلا به بچه ام برسم بچه ای که میدونم نیازاش کاملا بر آورده شده است تمام توجه من به بچه است همه چیز من تازگیها حتی به خودم به ظاهرم به هیچ چی نمیرسم به معنای تمام عاشق شدم &lt;BR&gt;خودم میدونم این کارم اصلا درس نیست ها&lt;BR&gt;اما انگاری منتظر بودم &lt;BR&gt;منتظر یکی که منو بیدار کنه ممنون ازت خواستم ازت تشکر کنم اما کامنت دونیتو بسته بودی &lt;BR&gt;از امروز باید منطقی فک کنم نه احساسی سعی خودمو میکنم هر چیزی جای خودشو داره الان باید جلوی وابستگی بیش از حد دخترمو بگیرم نذارم تو روابط زناشوییمون سردی ایجاد شه &lt;BR&gt;دیشب هم اولین قدمو بعد خوندن کامنتت برداشتم کلی از همسری خواهش و تمنا که بیاد و با ما رو زمین تو هال بخوابه سه نفری تو هال خوابیدم آخه همسری هیج جا غیر تخت خودمون راحت نمیتونه بخوابه  اما اومد و پیش ماخوابید&lt;BR&gt;باید کم کم دوباره بذارمش تو تخت خودش کنار تختمون بخوابه و کم کم هم  بعدش تختشو ببرم تو اتاق خودش تا تنهایی بخوابه  خیلی سخته اما لازمه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم کامنت &lt;A href=&quot;http://man-o-del.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مونای عزیزم &lt;/A&gt;شاید برا خیلی ها مث من مفید باشه براتون میذارم در ضمن خوندن وبلاگ صمیم جون رو هم به شما توصیه میکنم به نظرم کارهایی رو انجام میده که درسته  &lt;BR&gt;کامنت مونای عزیز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیزم داری بزرگترین اشتباه رو انجام میدی&lt;BR&gt;1: ارشیدا رو انقدر به خودت وابسته نکن اون باید تنها خوابیدن رو تجربه کنه&lt;BR&gt;در اینده براش مشکلات جدی پیش میاد اگه نذاری تنها بخوابه &lt;BR&gt;وقتی بزرگ تر شه براش سخته که اتاقش رو جدا کنی&lt;BR&gt;2: این دلیل دوم خیلی خطرناکه &lt;BR&gt;هر مردی هرچقدر که عاشق فرزندش باشه دلش نمیخواد در قلب زنش جایگاهش تغییر کنه این که تو به خاطر این کوچولو از جای خوابتو تغییر بدی بعد از یه مدت برای همسرت خسته کننده میشه یادت باشه که اول همسر بعد فرزند&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://alisa50-50.blogsky.com/1388/05/&quot;&gt;http://alisa50-50.blogsky.com/1388/05/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ازت میخوام این لینک رو باز کنی و اولین مطلبشو بخونی&lt;BR&gt;تا اخر مطلب بخون و ببین این مادر که پسرش اندازه دختر توئه چقدر برای همسرش و نیازهاش ارزش قائله&lt;BR&gt;سارای عزیزم حرفای من خواهرانه بود &lt;BR&gt;برای اخر حرفام یه قسمت از این لینک رو میذارم تا بیشتر متوجه حرفم بشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;- گفتن این قسمت برام خیلی راحت نیست ولی دوست دارم این رو هم بگم که من همیشه به علی ثابت کردم که برام بیشترین اولویت رو داره تو زندگی. مثلا فک کن پسرک خوابیده و علی منو بغل میکنه و دستشومیندازه دور کمرم و شروع میکنه به بوسیدن من..خب یهو بچه از خواب بیدار میشه..من به راست یا غلط بودن کارم کاری ندارم چون از نظر خودم درست هست..اینجور مواقع من زوداز جام نمیپرم و شوهرم رو با یه بغل خالی و سرد تنها نمیذارم ..یه وقتایی توی گوشم زمزمه میکنه نرو...بمون یه کم دیگه بمون پیشم ...خب نق نق بچه اون موقع مثل تیر تو قلب منه و زجر میکشم ولی میمونم تو بغل علی و گرم تر از قبل میبوسمش..جالبه که تعجب میکنه وتو چشماش برق شادی رو میبینم ...من میگم حالا فوق فوقش بچه یه دقیقه هم گریه کرد با نق نق کرد ...آسیبی که نمیبینه با این یکی د وبار...ولی رابطه من ووهمسرم که اونهمه براش داریم زحمت میکشیم نمیخوام کمرنگ شه و به بچه به چشم یه موجود مزاحم نگاه بشه...چه خودم چه اون...شاید بگین وا!!!! خب درک میکنه که بچه الان مادر میخواد ...ولی درک میکنم من که همسر هم ممکنه همون لحظه همسرش رو بخواد نه پنج دقیقه بعدش...  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 08:29:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>201-خوابمون</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;معمولا این روزها روزایی که مادر ها سعی میکنن اتاق بچه هاشونو جدا کنن اما در مورد ما برعکس شده من حتی نمیتونم طاقت دوری چند سانتی رو از تو بیارم با اینکه تختتو به تختمون چسبوندیم اما بازم شبا تو میای و تو آغوش من دو نفری با هم به خواب می ریم تازشم دیشب هم دیدم راحت نمیتونیم 3 نفری رو تخت دونفره بخوابیم ترجیح دادم بابایی رو رو تخت تهنا بذاریم ولی ما با هم باشیم و بیایم رو زمین بخوابیم &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من آروم آروم پشتتو می مالم موهای نازتو نوازش میکنم و تو به بازم محکم می چسبی با اون دستای کوچیکت و با صدای لالایی من با هم به خواب میریم &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;لالایی که وقتی تو شیکم مامان بودی مامان چندین بار تو روز برات میخوند عزیزَکم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cc3333&gt;عروسک قشنگ من لالای کرده                 دیشب تا صب نخوابیده بی تابی کرده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cc3333&gt;دو چشمون قشنگ اون تا صب نخوابید                 انگار از آسمون ستاره میچید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cc3333&gt;با لبهای کوچیک و سرخ با ناز میخنده           چشماشو هی باز میکنه یا باز میبنده &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cc3333&gt;به تن داره پیراهنی به رنگ آفتاب                   به صورتش نیگا کنین مسان مهتاب &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cc3333&gt;نازگـُــلَــکم شب اومده باید لالا کرد            فردا که شد برای صب فکر قاقا کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cc3333&gt;نازگـــلـکم شب اومده باید لالا کرد           فردا که شد برای صب فکر قاقا کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;البته دونفره خوابیدنمون از همون لحظه تولدته عکس 3 روزگی تو ادامه مطلب&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; پ ن مجبور شدم قالبم رو عوض کنم چون اون براش مشکل پیش اومده بود دوس دارم نظرتون رو بدونم&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 06:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
