<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ღیک عدد ساراღ</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 11 Nov 2009 11:28:12 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>200-دویست</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>به مامان میگم نیگا کن این دختر منه ها&lt;BR&gt; از شیکم من در اومده ها&lt;BR&gt;مامان میگن شما هم از شیکم من اومدی ها&lt;BR&gt;تا حالا به این موضوع فک کردین&lt;BR&gt;تا طعم بعضی چیزا رو نچشی نمیتونی درکشون کنی.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.ImageCave.com/veronika7567/11.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن : از این &lt;A href=&quot;http://usera.imagecave.com/veronika7567/14.jpg&quot; target=_Self&gt;عروسکها&lt;/A&gt; واسه یخچالمون خریدم کلی وقتمو میگیره آخه هر دفعه یه جور دست و پاهاشون رو میذارم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 11:28:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>199-یه خبرهای خوب</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>اینقده خوشحالم بعد یه هفته به مامان اون نوزاد زودرس گفتن شیرتو خونه بدوش و بیار تا به بچه بدیم این یعنی اینکه اون رو به بهبودیه چون دو قلوهای من اصلا به مرحله شیر خوردن نرسیدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خدا رو شکر یه خبر خوب دیگه هم اینکه پدرجونم میتونه چشاشو باز کنه اما نمیتونه سرشو تکون بده یه حرکت کوچیک هم تو پای اون نیمه از بدنش که کرخ شده داره   خدا ممنونتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکس بدون شرح آرشیدا رو همتو ادامه مطلب میزام تازگیها این کار رو یاد گرفته&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 06:39:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>198-روحیه صفر</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>متاسفانه بابا جونم بعد اون عمل قلب دچار سکته مغزی شدن الان هم تو آی سی یو هستن و ما فقط از پشت اون شیشه لعنتی میتونم ببنیمشون&lt;BR&gt;یاد دوستمون ساره نویسنده وبلاگ خونه ساره خانوم برام زنده شده الان درکشون میکنم خیلی سخته&lt;BR&gt;باباجون هوشیاری دارن اما نه چندان&lt;BR&gt;دلم خیلی خیل برا مهربونیاشون اون شعرها یی که میخوندن تنگ شده خدایا خودت بهمون رحم کن&lt;BR&gt;تا حالا به این موضوع فک کردین که اگه یه موضوعی رو سخت بگیرین و هی بهش فک کنین چی میشه چی نمیشه خیلی سخت پیش میره در عوض اگه راحت بگیرین خودش خیلی زود تموم میشه طوری که اصلا حالیتون هم نمیشه&lt;BR&gt;بابا جونم اینجوری بود خیلی سخت میگرفت&lt;BR&gt;این روزها اصلا حال خوبی ندارم از یه طرف پدر بزرگم از طرف دیگه زایمان زود رس دختر دوست مامانم که به علت فشار خون بالا تو 7 ماهگی دکترا برا نجات جونش مجبور شدن به حاملگیش خاتمه بدن&lt;BR&gt;بچشون تو دستگاه است&lt;BR&gt;خاطره های تلخ اون استرسا همه چی برام زنده شده &lt;BR&gt;اوضاع روحیم اصلا خوب نیست &lt;BR&gt;برام دعا کنین هم برا باباجونم هم برا اون دختر که تو دومین حاملگیشم بد آورده&lt;BR&gt; حاملگی اولشم تو 5.5 ماهگی کیسه آبش پاره شده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خیلی ببخشین ناراحتتون کردم&lt;BR&gt;این روزا فقط دخترمه که روحیه مو کمی بهتر میکنه تو ادامه مطلب یه عکسشو با موهای فشن براتون میذارم.... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 05:24:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>197- دوری از نت</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>بالاخره از رو ناچاری برا اولین بار و به خاطر اینکه نمیتونستم دوری از نت رو تحمل کنم اولین بار و به تنهایی ویندوزمون رو عوض کردم&lt;BR&gt;تشویق&lt;BR&gt;البته یه جورایی هستش روون نیست مثلا اگه بخوام یه صفحه بلند رو پایین بیارم تیکه تیکه میشه نمیدونم مشکل از اینترنت اکسپلورشه یا نه به هر حال اگه کسی میتونه راهنماییم کنه خیلی خیلی خوشحال میشم&lt;BR&gt;بیماری آرشیدا خدا رو شکر خوب شده دونه  جدید نزده و قبلی ها هم دارن از بین میرن &lt;BR&gt;این همه دکتر بردیم نفهمیدن چیه ولی خودم کشفیدم به استامینیفن حساسیت داره&lt;BR&gt;نمیدونم حکمش چیه هر موقع من میخوام درس رو شروع کنم یه چیزی میشه&lt;BR&gt;مثلا الانه بابا جونم عمل قلب داره داییم خونمونه با مهمون اصلا به هیچ نمیرسم مامان هم اومدن کمکم الان یه هفته ای میشه&lt;BR&gt; امروز دوباره حال بابا جونم_بابای مامان - بد شده بود 5 روزی از عملش میگذره اما نمیدونم مشکل چیه دوباره بردنش آی سی یو واسمون دعا کنین&lt;BR&gt;آرشیدا خانومی رو تو روروک میذارم رو فرش ینا تکون نمیخوره اما رو سرامیک و موکت راروئکشو یه تکون تکونی میده سعی میکنم بهش سرلاک کمتر بدم و خودم غذا درس کنم چون دکترش اینجوری گفته اما خب سرلاک خیلی خیلی راحت تره&lt;BR&gt;تازگیها ارشیدا خودشو میشناسه یعنی وقتی تو کامپیوتر عکسشو میبنه یا تو اینه خیلی خیلی هیجان زده میشه دست و پاهاشو تند تند تکون میده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;عکسها دفعه بعد الان سرعتم پایینه نمیتونم غکس لود کنم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 14:30:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>196- دل مشغولی من</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>همیشه این موقع از سال که میشه یه حسی میاد سراغم آره حس درس خوندن و کارشناسی ارشد دادن&lt;BR&gt;اکثر هم کلاسیام ارشدشون رو گرفتن بعضی هاشون هم دارن دکترا میخونن&lt;BR&gt;تو سه سال گذشته هرساله این موقع من باردار بودم&lt;BR&gt;جالبه نه اما یه کمی هم تلخه &lt;BR&gt;خدا رو شکر میکنم تو بارداری سوم دیگه خدا بهم رحم کرد&lt;BR&gt;داشتم میگفتم ارشد من با بچه و بارداری گره خورده هرساله این بارداری نمیذاشت من ارشد شرکت کنم چون فک میکردم و پیش خودم حساب میکردم موقع امتحان شیکمم بزرگه با اون شیکم نمیتونم برم و 4 ساعت یه جا بشینم &lt;BR&gt;امسال بد جوری هوایی شدم اما مگه با بچه کوچیک میشه درس خوند تازه بچه ای که زیر یه ساله و هیچ مهدی هم قبولش نمیکنه&lt;BR&gt;یه کم هم فاصله افتاده بین درس خوندن و اون اوضاع رو بد تر میکنه&lt;BR&gt;تازشم من میخوام سراسری روزانه قبول شم چون تو دوره زمونه ای که کار نیست اصلا نمی ارزه به آزاد یا شبانه حتی فکر کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غذای کمکی آرشیدا رو شروع کردم با شروع کردن غذا فک میکنم وارد یه مرحله دیگه شدیم اول با فرنی با شیر خودم شروع کردم یه قاشق چایخوری آرد برنج با کمی آب و شکر 1 دقیقه تو ماکروویوتا ارد برنج پخته شه بعد 5 تا قاشق شیر خودم رو اضافه و یه 30 ثانیه دیگه&lt;BR&gt;البته به شما تو صیه میکنم اگه میخوایین برا نی نی های گلتون درس کنین تو ظرف بزرگ تر خیلی بزرگتر درس کنین چون زود سر میره و کثیف میکنه&lt;BR&gt;الانه هم سرلاک رو اضافه کردم از دیروز هم حریره بادوم رو&lt;BR&gt;روزی سه وعده غذا میخوره البته خیلی کم در حد دو قاشق سوپخوری سرلاک برنج رو از همه بیشتر دوس داره&lt;BR&gt;از وقتی آرشیدا غذا میخوره حس میکنم دخترم بزرگ شده &lt;BR&gt;حس خوبیه تازگیها حس میکنم از وقتی غذا میخوره رشدش بیشتر شده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن : از خونه مامان اینا آپیدم چون ویندوز کامی خودمون پریده آیکون _خیلی ناراحت_&lt;BR&gt;پ ن :شما کدوم رو انتخاب میکنین دلنوازان شبکه 3 یا ویکتوریا فارسی 1&lt;BR&gt;من هنوز نتونستم انتخاب کنم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 11:20:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>195- نمیدونم چیه؟</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description>هنوز تو حال آرشیدا تغییری دیده نمیشه هنوز تب هنوز خس خس سینه هنوز سرفه های وحشتناکی که گلو رو خشک میکنه&lt;BR&gt;هنوز نگاه های معصومی که مظلومانه آدم رو نیگا میکنن و حرف میزنن&lt;BR&gt;دلم میسوزه وقتی که گلوش خشک شه نمیتونه بهم بگه آب میخوام و اما من همیشه مواظب بعد اون سرفه هاش چند تا قاشق کوچولو آب بدمش تا خشکی گلوش رفع شه&lt;BR&gt;دیروز یه دکتر دیگه بردیمش دارو هاش رو عوض کرده &lt;BR&gt;و آزمایش برای اینکه اگه دوباره تب کرد ببریم و انجام بدیم&lt;BR&gt;پاهاش همه دونه زده دکتر میگه حساسیته  اما نگفت به چی شاید خودش هم نمی دونست البته درمون دونه هاشو گذاشته بعد از خوب شدن سینه اش&lt;BR&gt;دونه ها یه روز بعد واکسیناسیون پیداشون شده&lt;BR&gt; میگن واکسن چنین عارضه ای نداره&lt;BR&gt;میگم شاید به استامینیفن حساسیت داده که دکیش اینو هم نفی میکنه&lt;BR&gt;خلاصه نمیدونم چه خبره&lt;BR&gt;کاشکی یه دکتر خوب سراغ داشتم کسی که همه چیز رو بدونه                                                             &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن:برادر شوهر جان بعد اون همه دعوا همچنان در میان جمع قوربان صدقه خانمش را میرود باور نکردنی است فک کنم جادو جمبلش کردن  نمونه: از کدوم میوه برات پوس بگیرم خانم جون چرا از این کم خوردی خانوم جون یه کم دیگه بخور جون من&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 02:15:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>194- اولین سرما خوردگی</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-234.aspx</link>
<description>همه چیز از اون روزی شروع شد که آرشیدا رو بردیم برا واکسن 4 ماهگی اون خانومه که واکسن میزد سرما خورده بود&lt;BR&gt;واکسن 4 ماهگیش خوب بود اذیتمون نکرد اما اون سرما خوردگی هنوز ادامه داره چند روز اول که آرشیدا اصلا شیر نمیخورد تازه از دیروز شروع کرده به شیر خوردن&lt;BR&gt;رفتیم خونه مامان اینا به اونا هم همه سرماخوردگی سوغاتی دادیم&lt;BR&gt;اونجا دکترش بهم گفت وزنش با توجه به وزن تولدش که 3500 بوده الان 6500 شده کمه کم کم باید غذای کمکی رو شروع کنم البته گفتش بعد خوب شدن سرما خوردگیش&lt;BR&gt;نمیدونم چه کاری درسته یه دکتر میگه الان شروع کن یکی میگه پایان 6 ماهگی  نمیدونم&lt;BR&gt;منم اوضام زیاد خوب نیست اما&lt;BR&gt;نمیدونید مادر بودن چیه خودم هم باورم نمیشه با این که تموم بدنم درد میکرد شب تا صب 20 بار برا چک کردن آرشیدا بیدار می شدم&lt;BR&gt;مهر مادری رو تازه دارم حس میکنم از خودم میگذرم به خاطر بچه ام&lt;BR&gt;اون اولها که سزارین کرده بودم هیچ حسی نداشتم  بیهوش شده بودم بعدش  که بیدار شده بودم یه بچه بهم داده بودن هیچ حسی نداشتم خیلی ناراحت بودم که چرا عین بقیه بچه ام رو دوس ندارم فک میکنم به خاطر ندیدن صحنه زایمان بود اما کم کم دارم حسش میکنم&lt;BR&gt;خیلی خیلی حس قشنگیه&lt;BR&gt;خیلی خیلی دوستش دارم&lt;BR&gt;همه دنیای منه&lt;BR&gt;حتی نمیتونم برا یه ساعت بسپرمش به کسی که مثلا بیرون برم دلم براش تنگ میشه&lt;BR&gt;خدایا ممنونتم هزار بار </description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 02:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=234</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-234.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>193-پستونک</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-233.aspx</link>
<description>نمي دونم چرا همسري با پستونک مخالفه يه جورايي فک ميکنه ني ني هايي که پسونک ميخون ضعيفن نميدونم به هر حال از همون اول شرط کرده بود که پستونک برا آرشيدا نخريم حتي واسه سيسموني&lt;BR&gt;هر چي هم بهش ميگفتيم دستاشو بخوره بد تره اگشتشو بخوره ممکنه انگشت شصتش کو چيک شه گوش بدهکار نبود تا يه دفعه اي ديدم که آرشيدا خانومي از کمبود پستونک  داره کم کم لب پاينيش رو ميمکه بعد يکي دو روز  حس کردم لب پايينيش کوچيک شده به طرف داخل رفته&lt;BR&gt; همسري هم وقتي اينو ديد رضايت داد تا ما بلاخره برا آرشيدا خانومي پستونک بخريم&lt;BR&gt;اول که بلد نبود پستونک بخوره يه مک ميزد مينداخت بيرون کم کم گرفتش&lt;BR&gt;واي راحت شدم اگه بدونين چه وسيله خوبيه کلي بچه رو ساکت ميکنه اصلا يه مادر دومه&lt;BR&gt;اما اين پستونکه بي رنگه کلي بايد دنبالش بگردم تا پيداش کنم هر چي هم که بهش وصل کنم مث بند يه دستاويز ميشه تا آرشيدا  اونو بگيره و از دهنش در بياره&lt;BR&gt;آخه هنوزم که هنوزه فک ميکنه بايد دستشو بخوره &lt;BR&gt;ميخواد دستشو با پستونک دوتايي با هم بخوره  اونوقته که دستش گير ميکنه به پستونک  اونوقت پستونک در مياد و داد خانوم خانوما بلند ميشه و دوباره اين پروسه پشت سر هم تکرار ميشه&lt;BR&gt;هي پستونک تو دهنش ميزايم مياره بيرون گريه دوباره &lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 09:57:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=233</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-233.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>192-آخه چرا</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-232.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#9933ff&gt;اگه ناراحت میشین نخونین&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضي موقع هاست که هر چي ميفکرم نميتونم سر از حکمتت در بيارم&lt;BR&gt;حکمتش چيه که پسري رو از نعمت پدري تو روز تولدش محروم کردي&lt;BR&gt;صداي جيغ هاي اين زن شب و روزم رو سياه کرده&lt;BR&gt;کاش هرگز متولد نمي شد&lt;BR&gt;خدايااااااااااااااااااااااااااااااا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 07:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=232</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-232.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>191-انگش شصت پا</title>
<link>http://sarasadr.blogfa.com/post-231.aspx</link>
<description>همه دنبال چیزی میگردن که بگن آرشیدا شبیه ماست&lt;BR&gt;یکی می گه گردنش یکی چشاش رو میگه یکی موهاش یکی گوشاش یکی هم به لباش &lt;BR&gt;خواهر زاده همسری به انگشت شصت پای آرشیدا اشاره میکنه و میگه ببینین عین من انگشت بزرگه داره&lt;BR&gt;و ادامه مطلب... </description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 14:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sarasadr&amp;postid=231</comments>
<dc:creator>sarasadr</dc:creator>
<guid>http://sarasadr.blogfa.com/post-231.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
