
صفحه اول
ارتباط با من
بايـگانـي مطـالـب
افزودن به علاقمنديها
بلاگفا.كام
ليــنـك RSS
پشتيباني قـالـب
قـالبهاي رايـگان و زيـبا 
اینم عکس دخملم تو یه ماهگی قدش شده ۵۲ وزنش۴۳۰۰
اين روزها وقتي که شب شروع ميشه خدا خدا کردن منم شروع ميشه که کي فردا دوباره صبح ميشه
قراره تا چله خونه مامان اينا بمونيم امروز 30 امين روزه با مامان قرار داد بستم از سر شب تا نماز صب من آرشيدا رو نيگه ميدارم موقع نماز که مامان بلند ميشن آرشيدا رو تحويل ميگيرن اون موقع من ميتونم تا 10 صب بخوابم البته نه خواب يکسره ها بازم هر ساعت يا 2 ساعت بايد بلند شم شير بدم بعدش بخوابم
اون اوايل شبا مامان ميومدن با من تو اتاق من ميخوابيدن اينجوري هر دوتامون بي خواب ميشديم اما از وقتي شيفت بندي شديم يه کم اوضاع بهتر شده
واسه همين چشم هاي من شبا به پنجره است که کي اون سياهي شب کم رنگ ميشه اونوقته که ديگه شيفت من تموم ميشه
البته آرشيدا دختر آروميه ولي تازگيها که دل درد يا همون کوليک نوزادان پيدا کرده اينجوري شده
هيچ دارويي هم کار ساز نيس
گريميچر که تا يه ماه نشه نميتونيم بهش بديم بعد کلي پرس و جو يه قطره خارجي پيدا کرديم که مخصوص هم کوليک هاست
بعضي موقع ها موثره تا ميخوره مي خوابه اولا فک ميکردم نکنه داروي خواب اوره که تا ارشيدا ميخوره ميخوابه اما دکترش گفت که چون دل دردش خوب ميشه ميخوابه
بعضي موقع ها شدتش زياد تره با اين چيزا خوب نميشه تازگيها رفتيم سراغ همون دارو هاي گياهي خودمون
عرق نعنا و نبات
ديگه نميدونم چيکار کنم
دلم ميسوزه وقتي دخترکم پيچ ميخوره و به قول دکترش تا 3 ماهگيش طبيعيه و من هيچ کاري نمي تونم براش بکنم
فک ميکردم بچه که به دنيا بياد ديگه ميتونم عوض اين 9 ماه تو خونه موندن رو در بيارم و حسابي برم بيرون اما زهي خيال باطل بچه ام شير ميخواد اصلا دل خودم طاقت نمياره تنهاش پيش کسي بذارم دلم براش تنگ ميشه
اون موقعي که لباش رو عين يه غنچه کوچيک جمع ميکنه دلم ميخواد درسته قورتش بدم حتي اون موقعي که اخم ميکنه
همسري هم که به قول خودش مارکوپولو شده يه بار وسط هفته و آخر هفته ها پيش ماست
ديگه اگه خدا بخواد چله ام که تموم بشه ميريم سر خونه زندگي خودمون
البته من هنوز نمي دونم که ميتونم از عهده نگهداري دخترم بدون کمک مامانم بر بيام يا نه
ما که خدا تو 5 امين سال زندگيمون خدا اين هديه رو به ما داد اما اونايي که تا ازدواج ميکنن بچه دار ميشن واقعا از زندگيشون هيچ چي نميفهمن
حداقل تا يه مدتي ( اون مدت هم که بهترين دورانه(
پ ن :آقاي پدر اينقده حواسش پي دخترشه که يکي از امتحانهاي دانشگاهشو نداد تاريخ امتحان رو يه روز پس و پيش کرد
يه چيز مهم
درد سزارين دوم با سزارين اول اصلا قابل مقايسه نيست
نسبتش مث 30 به 100 ميمونه
اولين باري که دخترم رو ديدم فقط به موهاش نيگا ميکردم چون پدر شوهرم اون موقعي که من باردار بودم و هنوز نميدونستيم که من باردارم خواب ديده بود من يه دختر کچل دارم
دلم ميخواست بخوابم و خيلي خيلي گشنم بود
لبام خشک بودن همش سعي ميکردم با زبون خيسشون کنم اما فايده اي نداشت
گذشت زمان رو حس نميکردم
بعد از ظهر هم همسری با یه گلدون گل قشنگ و شیرینی اومد موقعی که بیمارستان بودم مادر شوهر و مامان خودم شیفتی پیشم بودن
هر کي ميومد ملاقاتم ميگفت نوزاد نديده اينقده مو داشته باشه پسر دار ها هم هي تند تند خواستگاري ميکردن
روز اول با نگراني گذشت دخترم تا 25 ساعت ادرار نکرد فقط از اون دستشويي سياه ها ميکرد
پرستار اومد يه کم زير اب گرفتش
برد پمپرزشو در آوردو بازش گذاشت تا دخترم دستشويي کرد
وقتي که دستشويي کرد انگاري بهترين خبر دنيا رو به من دادن اينقده خوش حال بودم
من 3 روز بيمارستان بودم دکترم نظرش برا سزاريني ها اينه چون معتقده سزارين عمل بزرگيه و برا جلوگيري از مشکلات بعدي بايد يه سه روزي طرف بيمارستان بمونه
24 ساعت بعد عمل هم اجازه بلند شدن از تخت رو ميداد که اينم مث سزارين قبلم سخت نبود البته راحت هم نبود دفعه قبل سه بار بلندم کردن چشام سياهي رفت خوابوندم رو تخت اما اين دفعه اي بار اول بلند شدم
سختترين مرحله بعد سزارين اولين بلند شدن از تخت و رفتن به دستشوييه
فک کنم روز دوم بيمارستان هم افسرگي زايمان گرفته بودم الکي گريه ام مي گرفت نميتونستم به مامانم بگم دليل گريه ام چيه فقط دلم ميخواست گريه کنم بيشتر فک کنم به خاطر محيط بيمارستان بود فقط مي تونستم بگم همه جاي بدنم درد ميکنه کمرم بيشتر بعد 9 ماه به پهلو خوابيدن و گودي کمر پيدا کردن بايد به پشت ميخوابيدم حس ميکردم همه جام درد ميکنه
موقع مناظره احمد*ي نژا*د و مو*سوي من رو تخت بيمارستان بودم و اصلا هم حالم خوب نبود و دلم ميخواست بخوابم از يه طرف هم tv رو نيگا کنم بنابر اين خوب مناظره اشون رو نديدم
روز سوم هم دکترم اومد کلي خدا رو شکر کرد که من و بچه سالميم با اون خطراتي که متوجه مون بود و مرخصم کرد البته من يه کمي بيشتر موندم تا متخصص اطفال هم بياد آرشيدا رو ببينه چون پرستارها معتقد بودن زرد شده خدا رو شکر دکتر اطفال گفت زردي داره اما فيزيولوژيکه و خيلي کمه و مشکلي نداره
همسري هم با يه جعبه شيريني برا پرستارا اومدو کارهاي ترخيص رو انجام داد و رفتيم خونه مامان اينا و گوسفند زير پامون قربوني کردن وباباش همش قربون صدقه دخترش ميرفت
به این ترتیب نعمت پرستاری از یکی از فرشته های الهی به ما داده شد
پ ن ۱: بنده به دلیل اینکه هنوز خونه مامان اینا هستم و کارها رو مامان انجام میدن فعالم و آپ میکنم تند تند
پ ن ۲:برا ساخت بلاگ رو لینگ از همونها که لیست دوستا رو بر حسب آپدیتشون نشون میده و اونهایی رو که تازه اپ کردن پر رنگ تر میتونین به این آدرس برین برا فهیمه جونم
خبر خبر منم بلاگ رولینگ دست کردم از همونا که لیست پیوندهای وبلاگ بر اساس آپدیتشون نمایش داده میشه الانم کلی ذوق کردم

پمپرز های دخترم هم سبز است
پدرش میگوید 4 سال دیگر که ا*حمد*ی نژ*ا* د برود به امید خدا دخترم 4 ساله می شود....