تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker
ღیک عدد ساراღ JavaScript Codes

 

1 ماهگی آرشیدا

اینم عکس دخملم تو یه ماهگی قدش شده ۵۲ وزنش۴۳۰۰

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 8:51 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


تیکرم میگه ۱ ماه از ورود فرشته مون گذشته چه زود گذشت اینقده سرم شلوغ بود اصلا متوجه گذر زمان نشدم

اين روزها وقتي که شب شروع ميشه خدا خدا کردن منم شروع ميشه که کي فردا دوباره صبح ميشه
قراره تا چله خونه مامان اينا بمونيم امروز 30 امين روزه با مامان قرار داد بستم از سر شب تا نماز صب من آرشيدا رو نيگه ميدارم موقع نماز که مامان بلند ميشن آرشيدا رو تحويل ميگيرن اون موقع من ميتونم تا 10 صب بخوابم البته نه خواب يکسره ها بازم هر ساعت يا 2 ساعت بايد بلند شم شير بدم بعدش بخوابم
اون اوايل شبا مامان ميومدن با من تو اتاق من ميخوابيدن اينجوري هر دوتامون بي خواب ميشديم اما از وقتي شيفت بندي شديم يه کم اوضاع بهتر شده
واسه همين چشم هاي من شبا به پنجره است که کي اون سياهي شب کم رنگ ميشه  اونوقته که ديگه شيفت من تموم ميشه
البته آرشيدا دختر آروميه ولي تازگيها که دل درد يا همون کوليک نوزادان پيدا کرده اينجوري شده
هيچ دارويي هم کار ساز نيس
گريميچر که تا يه ماه نشه نميتونيم بهش بديم بعد کلي پرس و جو يه قطره خارجي پيدا کرديم که مخصوص هم کوليک هاست
بعضي موقع ها موثره تا ميخوره مي خوابه اولا فک ميکردم نکنه داروي خواب اوره که تا ارشيدا ميخوره ميخوابه اما دکترش گفت که چون دل دردش خوب ميشه ميخوابه
بعضي موقع ها شدتش زياد تره با اين چيزا خوب نميشه تازگيها رفتيم سراغ همون دارو هاي گياهي خودمون
عرق نعنا و نبات
ديگه نميدونم چيکار کنم
دلم ميسوزه وقتي دخترکم پيچ ميخوره و به قول دکترش تا 3 ماهگيش طبيعيه و من هيچ کاري نمي تونم براش بکنم
فک ميکردم بچه که به دنيا بياد ديگه ميتونم عوض اين 9 ماه تو خونه موندن رو در بيارم و حسابي برم بيرون اما زهي خيال باطل بچه ام شير ميخواد اصلا دل خودم طاقت نمياره تنهاش پيش کسي بذارم دلم براش تنگ ميشه
اون موقعي که لباش رو عين يه غنچه کوچيک جمع ميکنه دلم ميخواد درسته قورتش بدم حتي اون موقعي که اخم ميکنه
همسري هم که به قول خودش مارکوپولو شده يه بار وسط هفته و آخر هفته ها پيش ماست
ديگه اگه خدا بخواد چله ام که تموم بشه ميريم سر خونه زندگي خودمون
البته من هنوز نمي دونم که ميتونم از عهده نگهداري دخترم بدون کمک مامانم بر بيام يا نه
ما که خدا تو 5 امين سال زندگيمون خدا اين هديه رو به ما داد اما اونايي که تا ازدواج ميکنن بچه دار ميشن واقعا از زندگيشون هيچ چي نميفهمن
حداقل تا يه مدتي ( اون مدت هم که بهترين دورانه(
پ ن :آقاي پدر اينقده حواسش پي دخترشه که يکي از امتحانهاي دانشگاهشو نداد تاريخ امتحان رو يه روز پس و پيش کرد




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 8:49 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


مامان ميگه اول که نيمه بيهوش بودم و از ريکاوري در اومدم فقط ميگفتم بچه ام
البته با ناله هايي از درد
خودم که فيلمم رو ميبينم فقط ناله ميکردم با اون ناله هايي که ميکردم دلم برا خودم ميسوزه البته خودم يادم نمياد
منو که بردن اتاق عمل و بيهوشم کردن توي فيلم مامان اينا پشت در اتاق عملن و دعا ميکنن ساعت 9 ميان و ميگن بچه به دنيا اومده بعدشم بچه رو زودتر ميارن  همسري داره به همه پول شيريني ميده آرشيدا رو تو يه پارچه سبز پيچيدن تو يه پتوي ديگه مي پيچنش بعد ميبرن اتاق نوزادان تنش لباس کنن
توي فيلم کاملا قرمز قرمز هست آرشيدا اولش يه کم گريه ميکنه بعدش به اطراف نيگا ميکنه موقعي که خانوم پرستار داره تنش لباس ميکنه
مامان و مادر شوهرم هي تند تند نازش ميدن
بعدم همه نوبتي بغلش ميکنن و عکس ميگيرن  تو زماني که من هنوز تو اتاق عمل بودم توي يه عکس همسري داره به آرشيدا نيگا ميکنه آرشيدا هم داره به باباش نيگا ميکنه
ساعت نزديکيهاي ده منو  از ريکاوري ميارن بچه رو در جا ميزارن رو سينه ام تا شير خوره
منم نيمه هوش بودم
این اولین صحنه دیدار منو دخترمه
یه کله کوچولوی پر از مو که داره به کمک اطرافیان می می میخوره
من لبخند ميزنم
پرستاره ميگه تو بيهوشي لبخند ميزنه
من با چشمهاي بسته ميگم نه بچه ام شير ميخوره من لبخند ميزنم
اشک شوق اطرافيان که بالاخره بعد اون همه سختي منم ني ني  دار شدم
همه اينا يادم مياد البته انگاري هي خوابم ميبرد و بيدار ميشدم
مث اون دفعه اي هم موقع بهوش اومدن سوتي ندادم
بياين بغلم کنين بياين بوسم کنين
بعدشم درد زياد اومدن شياف برام گذاشتم درد کمتر شد خيلي کمتر

يه چيز مهم
درد سزارين دوم با سزارين اول اصلا قابل مقايسه نيست
نسبتش مث 30 به 100 ميمونه

اولين باري که دخترم رو ديدم فقط به موهاش نيگا ميکردم چون پدر شوهرم اون موقعي که من باردار بودم و هنوز نميدونستيم که من باردارم خواب ديده بود من يه دختر کچل دارم
دلم ميخواست بخوابم و خيلي خيلي گشنم بود
لبام خشک بودن همش سعي ميکردم با زبون خيسشون کنم اما فايده اي نداشت

گذشت زمان رو حس نميکردم
بعد از ظهر هم همسری با یه گلدون گل قشنگ و شیرینی اومد موقعی که بیمارستان بودم مادر شوهر و مامان خودم شیفتی پیشم بودن
هر کي ميومد ملاقاتم ميگفت نوزاد نديده اينقده مو داشته باشه پسر دار ها هم هي تند تند خواستگاري ميکردن
روز اول با نگراني گذشت دخترم تا 25 ساعت ادرار نکرد فقط از اون دستشويي سياه ها ميکرد
پرستار اومد يه کم زير اب گرفتش
 برد پمپرزشو در آوردو بازش گذاشت تا دخترم دستشويي کرد
وقتي که دستشويي کرد انگاري بهترين خبر دنيا رو به من دادن اينقده خوش حال بودم
من 3 روز بيمارستان بودم دکترم نظرش برا سزاريني ها اينه چون معتقده سزارين عمل بزرگيه و برا جلوگيري از مشکلات بعدي بايد يه سه روزي طرف بيمارستان بمونه
24 ساعت بعد عمل هم اجازه بلند شدن از تخت رو ميداد که اينم مث سزارين قبلم سخت نبود البته راحت هم نبود دفعه قبل سه بار بلندم کردن چشام سياهي رفت خوابوندم رو تخت اما اين دفعه اي بار اول بلند شدم
سختترين مرحله بعد سزارين اولين بلند شدن از تخت و رفتن به دستشوييه

فک کنم روز دوم بيمارستان هم افسرگي زايمان گرفته بودم الکي گريه ام مي گرفت نميتونستم به مامانم بگم دليل گريه ام چيه فقط دلم ميخواست گريه کنم بيشتر فک کنم به خاطر محيط بيمارستان بود فقط مي تونستم بگم همه جاي بدنم درد ميکنه کمرم بيشتر بعد 9 ماه به پهلو خوابيدن و گودي کمر پيدا کردن بايد به پشت ميخوابيدم حس ميکردم همه جام درد ميکنه
موقع مناظره احمد*ي نژا*د و مو*سوي من رو تخت بيمارستان بودم و اصلا هم حالم خوب نبود و دلم ميخواست بخوابم از يه طرف هم tv رو نيگا کنم بنابر اين خوب مناظره اشون رو نديدم

روز سوم هم دکترم اومد کلي خدا رو شکر کرد که من و بچه سالميم با اون خطراتي که متوجه مون بود و مرخصم کرد البته من يه کمي بيشتر موندم تا متخصص اطفال هم بياد آرشيدا رو ببينه چون پرستارها معتقد بودن زرد شده خدا رو شکر دکتر اطفال گفت زردي داره اما فيزيولوژيکه و خيلي کمه و مشکلي نداره
همسري هم با يه جعبه شيريني برا پرستارا اومدو کارهاي ترخيص رو انجام داد و رفتيم خونه مامان اينا و گوسفند زير پامون قربوني کردن وباباش همش قربون صدقه دخترش ميرفت
به این ترتیب نعمت پرستاری از یکی از فرشته های الهی به ما داده شد

پ ن ۱: بنده به دلیل اینکه هنوز خونه مامان اینا هستم و کارها رو مامان انجام میدن فعالم و آپ میکنم تند تند

پ ن ۲:برا ساخت بلاگ رو لینگ از همونها که لیست دوستا رو بر حسب آپدیتشون نشون میده و اونهایی رو که تازه اپ کردن پر رنگ تر میتونین به این آدرس برین برا فهیمه جونم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11:15 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


داشتم ميگفتم اون خانومه 2 سانت دايلت شده بود بعد سه ساعت درد کشيدن و راه رفتن تازه رسيده بود به 3.5 سانت
منم دلم خواست يه کم قدم بزنم  تو بارداري که قدم نزده بودم گفتم منم با اين خانومه يه کم قدم بزنم 5 دقيقه که قدم زدم ديدم از کمر درد داره ميترکم
مجبوري اومدم رو صندلي نشستم
ساعت حدود هاي 7.30 بود که صدام کردن
اول صداي قلب بچه رو چک کردن و منو بردن تو يه اتاق ديگه که اماداه ام کنن و گفتن لباسهات رو در بيار و تحويل بده گفتم اينجا گفتش آره گفتم نميشه برم تو اون اتاقه لباسهامو تعويض کنم يه کم چپ چپ نيگام کرد و گفت اونجا اتاق زايمانومنه زود برو بيا
 رفتم تو اتاق زايمانشون تا لباسهامو عوض کنم
محض اطلاع بگم اونايي رو که ميخوان طبيعي زايمان کنن ميبرن تو يه اتاق تا حسابي درداشون رو بکشن بعدش بچه که ميخواد بياد ميبرن تو اتاق زايمان بچه رو ميگيرن خلاصه رفتيم تو اون اتاقه  توش دو تا تخت بود از اون تخت هاي لنگ در هوايي ها کلي وسيله استيلو و جراحي داشت تندي همه لباسامو در اوردم از اون گان هاي اتاق عمل پوشيدم و به زور چسباشو چسبوندم
جالبه مال من صورتي بود ولي مال بقيه آبي بود انگاري ميدونستن ني ني من دختره اومدم از پشت دستم رگ گرفتن و آنژيو کتم رو وصل کردن يه خانوم ديگه هم بود که اونم ميخواست سزارين شه دکترم اومد و گفت اول اين دخترمو اشاره به من سزارين ميکنم  اون رفت اتاق عمل منم سوندم رو وصل کردن و شيو کردن  البته فقط همون رو شيکم جاي عملو  آماده تا با زنگ اتاق عمل منو ببرن اتاق عمل
بالاخره اون زنگه به صدا در اومد يه اقايي اومد برانکادرم رو با يه خانومي بردن
سوار آسانسور کنن اونجا آخرين بار مامان و همسري رو ديدم در حالي که اشک ميريختم و ميگفتم من ميترسم  حالا همسری میگه نترس من اینجا هستم یه لحظه خندم گرفته بود آخه چیکار میتونست بکنه خارج اتاق عمل که مثلا دلداریم میداد من اینجا هستم سوار آسانسور شدیم حالا يه شيشه دارو عين پني سيلين هم داده بودن دستم که تو اتاق عمل به اونجا بدم تو دستم بود دستم پر بود نميتونستم حسابي دست بدم باهاشون
بعد از چند بار عوض کردن برانکادر اونم با اون وضعيت لخت وگان خيلي سخت بود به اتاق عمل رسيدم يه برانکادر از بخش تا برا انتقال به اتاق عمل يکي هم از نزديکيهاي اتاق عمل به داخل اتاق
يکي هم جابه جا شدن از از برانکادر به روي تخت اتاق عمل
اتاق عمل سرد بود اما نه به سردي پارسال
دکترم رو ميديدم که يکي داره تنش لباس سبز ميکنه
متخصص بيهوشي اومد يه سري سوال ها کرد که تا حالا بيهوش شدي و از اين چيزا
  دستامو باز کردن رو يه چوبهايي که از تخت در اومده بود بستن انگاري ميخواستم بال بزنم
به متخصص بيهوشي گفتم منو هواپيما کردين ها
گفت تازه الان ميخوام بفرستمت تو آسمونها
من بيهوشي کامل ميخواستم ماسک اکسيژن رو که اومد وصل کنه گفتم الان ميخواي بيهوشم کنين
لبخند زد و گفت هنوز نه گفتم تو رو خدا نگين موقع بيهوشي آب دهنت رو قورت بده اون دفعه اي انگاري آب دهن تو گلوم موند و گير کرد وقتي من داشتم بيهوش ميشدم گفت باشه پس زودتر خودت قورتش بده
دکترم اومد پارچه سبز رو جلوم وصل کردن بتادين ميريختن رو شيکمم
درست يادم نمياد ديدم که تو هواهه يه چيزايي ريختن و گفتن سه تا نفس عميق بکش
تو ذهنم گفتم دارم بيهوش ميشم فقط به ساعت اتاق عمل نيگا کردم ساعت 10 دقيقه به 9 بود و گفتم بيدار شم دخترم رو ميبينم
با سومين نفس رفتم
 ادامه دارد......

خبر خبر منم بلاگ رولینگ دست کردم از همونا که لیست پیوندهای وبلاگ بر اساس آپدیتشون نمایش داده میشه الانم کلی ذوق کردم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:49 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


 

پمپرز سبز

 

پمپرز های دخترم هم سبز است
پدرش میگوید 4 سال دیگر که ا*حمد*ی نژ*ا* د برود به امید خدا دخترم 4 ساله می شود....




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 13:46 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.