تبليغاتX
JavaScript Codes ღیک عدد ساراღ




















ღیک عدد ساراღ

دوستم اومده خونم بر میگرده میگه دخترم تنها نیستی دوس نداری مامانی برات یه نی نی بیاره
حالا دوس داری داداشی بیاره یا آبجی
 وخیلی راحت بر میگردد و می گوید
منکه هستم........

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:17 توسط ☆ سارا ☆| |

واسم اینجوری تعریف میکنه
مهرزاد
میگم خب
یواشکی میاد از سوراخ نیگام میکنه
منم که فکم افتاده پایین
میگم مامانی مهرزاد دختره یا پسره- چون یه اسمیه که هم دخترونه هم پسرونه است-
میگه پسره
به به
اصلا این مهد ها رو هم باید جدا سازی کنند تا
این پسرها نیایند یواشکی دختر ما را از سوراخ نیگا کنند
 دختر مان را که هنوز سنش به 3 نرسیده اینجوری چشم و گوشش را باز کنند
و فقط از مهرزاد برایم حرف می زند
من میخوام از این کیفها بخرم
میگم خب کی از این کیفها داره که تعریفشو میکنی
میگه مهرزاد
هی وای من
دریابید مرا که من خیلی زود وارد مسایلی شدم که اصلا انتظارش رو الانه نداشتم.....

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:14 توسط ☆ سارا ☆| |

دخترم این روزها دارد ماشین ها را شناسایی میکند
در این میان سمند و پژو را از  بقیه بیشتر می شناسد به محض دیدن یکی از انان بلند اسمش را میبرد
در میدان اصلی شهر ما مجسمه یک نماد تاریخی سوار بر اسب وجود دارد
هنگام دور زدن دور میدان بودیم که دیدم دخترک تند تند می گوید سمند سمند
 خواستیم تا نشانمان بدهد و از تکرار دست بردارد
 ودر کمال نا باوری دیدم که دارد به اسب مجسمه اشاره میکند
و ما منفجر شدیم از خنده

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:36 توسط ☆ سارا ☆| |


Design By : Night Skin