ღیک عدد ساراღ
بعله خانوم رون مرغ میخواست باورتون میشه بهش دادم ساکت و شروع کرد به خوردن البته نمی تونه بخوره فقط مزه میکرد کلی براش خندیدیم از الان مشخص شد دخملم کجای مرغ رو بیشتر میدوسته شاید نتونم به همه رمز رو بدم قبلش از اونهایی که نمیتونم رمزم رو بدم عذر خواهی میکنم یه چیز دیگه نمیتونم رمز رو میل کنم واسه یکی خواستم رمزم رو بگم به جای خصوصی عمومی فرستادم مجبوری رمز رو عوض کردم الان یادم نیست واسه کی رمر اوا واسه کی رمز دوم رو فرستادم اگه دوباره رمز رو میخوایین هم بگین تولدت شد بهترین روز عمرم والان درست ۶ ماه از اون لحظه میگذره لحظه ای که خدا یه فرشته شو برام فرستاد چو گل سراپا نشاط و شوری نیم سالگیت مبارک، تولدت مبارک
از هر خزان و بلایی به دوری نیم سالگیتمبارک، تولدت مبارک
گل و سنبل من لاله و آلاله من نیم سالگیت مبارک، تولدت مبارک
گل یاسی ای رخ نوساله من نیم سالگیت مبارک، تولدت مبارک
گل گلدان من، تویی جان من نیم سالگیت مبارک، تولدت مبارک
غنچه بهارم، سرو خرامان من نیم سالگیت مبارک، تولدت مبارک امروز قراره آرشیدا خانومی واکسن ۶ ماهگیشو بزنه امیدوارم خیلی سهل و آسون باشه خیلی دوس داشتم یه عکستو امروز بذارم اما چون واسه واکسن اومدیم خونه مامان جونیت و تو کامیشون عکس جدیدی ازت ندارم
خلاصه شب یلدای خوبی بود بدون حضور جاری جان که نبودن و از حسودی خودشون رو بترکونن
موقع شام آرشیدا نمیدونیین چه بازی در آورد هی لج هی لج هر چی بهش میدادم ساکت نمی شد لیوان با آب خیلی دوس داره بهش دادم دیدم نه یه دونه سیب زمینی سرخ کرده دیدم نه یه کم برنج بازم نه یه دونه کاهو خیار از سالاد دیدم نه فقط میدونین با چی ساکت شد عکسشو میزارم

دخملم تازگیها خیلی بیشتر میشینه 4 تا 5 دقیقه ای میتونه بشینه 
اون لحظه های پر استرس گذشته دخملکم 6 ماهش تموم شده بگین ما شا الل....

دخملی که به گفته همه خوش اخلاق ترین دخمل رو زمینه
دخملی که تا چشاش رو باز میکنه لبخند میاد رو لبهاش
دخملی که حتی گشنه اشم باشه اصلا نق و نوقی نمیکنه حتی اگه جاش کثیف باشه
دخمل من تازگیها با راروئکش منو دنبال میکنه حتی تا دم دردستشویی و حموم
تنها موقعی که میخواد چشاشو از خواب وا کنه نمی تونه و گریه میکنه تا من بیام و بغلش کنم تا بتونه چشاشو باز کنه اون وقته که دوباره برام لبخند میزنه
دخمل من یه کم می می می خوره و اون وقت بر میگرده منو نیگا میکنه که آیا به چشاش زل زدم یا نه میخنده و دوباره میره سراغ می می ایش و این صحنه رو چندین بار تکرار میکنه
دخمل تازگیها اصلا نمیخوابه نه اینکه بخوابه منظورم اینکه که اصلا دراز نمیکشه تندی خودشو بر میگردونه و با پاهاش فشار میاره که سینه خیز بره اما هنوز فقط میتونه به اندازه 10 سانت جابه جا شه
براش فرنی درس میکنم حریره بادوم سوپ بهش سرلاک میدم حریره بادوم آماده
از همه غذا ها بیشتر سوپ و دوس داره بعدش این حریره بادوم آماده رو تا قاشق رو می بینه دهنشو باز میکنه واسه این غذا ها اما فرنی رو دوس نداره یه اصوات جدیدی هم علاوه بر آوازاش تازگیها در میاره مثل گیــــــــــــــــــــــخ
نمیدونم از کجا یاد گرفته اصلا مال چه زبونی اما الانه همش داره میگه گیـــــــــــــــــــخ
دخمل من وزنش تو 6 ماهگی شده بود 7200 با قد 67 دور سر 44
دخمل من دخمل توپولویی نیست میگن نرماله اما من خیلی دوس داشتم توپولو شه با این همه مراقبت غذایی که ازش میکنم تازگیها شیر منو زیاد نمیخوره در عوض
دخمل ما به خوردن پارچه و کاغذ خیلی خیلی علاقه داره دیروز چند لحظه ای ازش غافل بودم اومدم دیدم دفترچه ماشین رو که توش گواهینامه و کارت بنزین و بیمه و .. ایناست شوشو رو میز هال جا گذاشته خانوم هم مشغول خوردن برگه جریمه هامون و کارت بنزینمونه
ازش گرفتم هنوز به یه ساعت نکشیده بود که دیدم بازم بی سر و صدا شده دیدم تو اتاق خواب کیفم رو که رو پا تختی بوده رو زمین افتاده با یه عالمه آدامسریلکس و خانوم هم مشغول خوردن جعبه مقوایی آدامس ریلکسه شانس آوردم که یه دونه از اون آدامس ها رو نخورده بود
دیگه باید چار چشمی مواظبش باشم خانوم خانومها شیطون تشریف دارن
شب عید غدیر خم هم آرشیدا خانوم گوشش سوراخ شد و با تحمل کمی درد خوشگل شد
چند روز پیش دیدم موهای مادریش داره میریزه و اونهایی هم که موندن نزدیک 20 سانتی میشن و لول شدن و موها رو کم پشت نشون میدن در یک اقدام ضربتی اون لولاشو کوتاه کردم و خانوم من اینجوری شد خودم هم باور نمی کردم اینقدر بخوام خوب کوتاه کنم اضافه موهاشم ریختم تو کیسه نایلون یادگاری براش بمونه به گوشواره هاش توجه کنین
دخملم اولش اینقدری بود ها)۱۰ روزگی(
واسه طرف مقابل ادم هم فرصت خوبيه
نميدونم با اومدن بچه توجهمون به بچه بيشتر شده يا يه قسمتي از توجهمون به بچه معطوف شده يه جورايي اون صميميت بينمون کمتر شده اما اين چند روز دوري تو من کمتر بيشتر تو آقامون تاثير گذاشته هر لحظه داره تماس ميگيره اظهار لطف ميکنه ديشب داشتم فک ميکردم عين اون قديم قديمها شده ياد ايام افتادم اون حرف هاي عشقولانه اون کارهاي بچه گانه اون چيزهايي که من تو اين مدته انتظار داشتم و از من دريغ ميشد
برام خيلي سخت ميشه وقتي يه مدت خونه مامان اينا ميمونم و بعد ميرم خونه خودم چون به کمکشون تو بچه داري عادت ميکنم و خونه خودم دست تنهاي تنها ميشم
پدر جونم از بيمارستان مرخص شدن صبح ها بيدار که مي شيم با مامان و بابا ميريم خونه پدر جون اينا تا ظهر بعد ظهرها ديگه من نميرم خدا رو شکر مامان و بابا بازنشسته شدن و ميتونن يه کم کمک حال باشن يه آقايي هم مياد برا ساکشن و ماساژ پدر جون از سوراخي که تو گلوش ايجاد کردن تنفس ميکنه يه نيمه بدنشون هم فلج شده خيلي خيلي سخته
امروز آرشيدا رو نشون پدرجون دادم با اون دست راستش که حرکتش ميده دست آرشيدا رو گرفت و تکون تکون داد دلم بدجوري گرفت نميتونه به خاطر اون لوله ها که تو بيني و گلوشه صحبت کنه اگه خواسته اي داشته باشه فقط ميتونه بنويسه اونم دستش ميلرزه و همه نوشته ها تو هم توهم ميشه و نياز به رمز گشايي داره
تازگيها دارم فک ميکنم هيچ دعايي بالاتر از اين نيست که بگيم
خدايا ما رو عاقبت به خير کن
![]()
ادامه مطلب
بهار عشقی، پر از سروری نیم سالگیت مبارک، تولدت مبارک
| Design By : Night Skin |


